بسم رب الشهدا
سلام
روزی که دشمن بعثی بفرمان اربابانش آتش جنگ را بر سرزمین شیران آغاز کرد در اندیشه ای ابلهانه و در ارزوی سقوط یک هفته ای نظام تازه پای جمهوری اسلامی ارتش تا بن دندان مسلح خود را رهسپار بازی مرگ نمود ،بازی مرگی که قصد داشت با آن سرزمین و مردم این سرزمین را با آن از اعتقاداتشان دور کند ، دشمن با تمام وحشی گریش آبادان را زیر آتش گرفت شهری که قتلگاه بسیاری از شهیدان گشت شهدائی از آبادان و تمام ایران ، دیو صفتان امیدوار بودند که بتوانند با نهیبی بر ملت حسینی آنان را وادار به تسلیم و ذلت پذیری کنند اما ابادانی با تمام توانش با تکیه بر فرهنگ اهل البیت در مقابل دشمن ایستاد از کوچک و بزرگ خیلی ها هنوز هم نمیدانند که آبادان تا قبل از عملیات والفجر هشت دارای ساکنین و شهروندان ابادانی بود و در واقع از اول جنگ تا آخر جنگ هرگز ابادان از مردمش تهی نشد ، در شرائط سخت آتش و خون و در شرائطی که هر لحظه بر شهر خمپاره ها و گلوله های توپ سقوط میکرد بنظر شما چگونه مادر فرزندانش را به کلاس درس میفرستاد؟ رزمندگان بعدهای ابادان از میان همین بچه ها هم بودند عکس زیر به همراه عکسهائی دیگر گنجی است که بتازگی بدستم رسیده است و سندی بر افتخارات دیگر مردم شهر ولایت و دژ نفوذ ناپذیر در مقابل دشمنان آبادان است .



در شهر های دیگر رزمندگان خود در جبهه بودند اما در ابادان زن و بچه
هایش نیز در جبهه بود.
التماس دعا یا علی
بسم رب الشهدا
سلام
این روزهای سال برای دانش آموزان فصل سختیه چون باید خودشان را برای امتخانات آماده کنند اما بیست و سه سال پیش توی همچو ایامی یک امتحان خیلی سخت برای بچه هائی که تعداد زیادیشون دانش آموزانی بودند که خود با پای خود به این امتحان آمده بودند پیش آمده بودامتحانی به عظمت جان فدا کردن ، همه چیز خود را نثار نمودن ، یعنی معامله با خدا .
هر کسی راجب جنگ یک چیزی میگه هر کی یک تعریفی داره اونا که ندیدن ولی دلشون با ایران و اسلامه دفاع جانانه رزمندگان را افتخار میدانند اما آنها که ......بماند رزمنده کیه کسی که جنگید خشونت طلبه و فاشیسته اما اگر آن زمان مصدری داشتی و ریاستی موقع مانور دادن و خود را کسی نشان دادن بد نبود لباس رزمندگان را بپوشی ولی از تهران پاته بیرون نزاری و مشغول جنگ قدرت بین خودت و دیگران باشی و اگر تا صد کیلومتری جبهه هم آمدی برایت نذر کنند و آش پشت پا بپزند و بعد از جنگ هم با رفقا بشینید و مشغول تقسیم غنائم و..........اما اگر دل مردم و رهبری را خون کردی اشکال ندارد به هر حال توی این سی سال بعضی ها و بعضی هم قبل از انقلاب تو انقلاب سابقه داشتند و دارن اما انگار داشتن این سابقه فقط برا بچه رزمنده ها ننگ و گناه است همانها که تا آخر با امام و رهبرشان ماندند بی ادعا و مزد که انشالله اجر اصلی را از خدا میگیرند اما خیلی از آنها که الان ملت را بدهکار خودشان میدانند و رهبری را هم کرده اند سپر خودشان ولی به اندازه یک سر سوزن هم به ایشان اعتنائی نمیکنند باید این را بدانند که روزی میرسد که نه پست و نه مقام چاره درد آنها را نمیکند و وای از آن روز.
جمعه رفته بودم اروند کنار همانجا که شیر بچه های خمینی کاری کردند کارستان توی آن سرمای استخوان سوز بزنی به آب خروشان اروند و بری جلو با یاد اهل البیت و تنها حفاظت یک لایه 2 میلی لباس غواصی باشد و دریائی از آب .
اما این شبها داشتند خودسازی میکردند اما نه مثل بعضی توی شهرها بلکه لابلای نخلستانها و قبرهائی که برای تزکیه نفس خود کنده بودند تا شب موعود دیگه دلداری بجز خدا نداشته باشند.
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین حایل.....کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ...

باد شدیدی می آمد اما نه مثل ان شب که در مقابل آن باد و توفان نسیمی دلنواز بود.
التماس دعا یا علی
بسم رب الشهدا
سلام
دیروز شلمچه بازهم بوی کربلا میداد ، بازهم بوی بسیجی ها را میداد ، بازهم بوی عاشقان حسین (س) را میشد از خاک نم گرفته اش حس کرد اگر قدم در راه شلمچه میگذاردی میدیدی که چگونه عاشقان حرم یار پای کشان و پیاده بقصد کوی یار عزم سفر کرده اند و اسمان هم از شوق دیدارشان اشکی اشکی بود .
دیروز بازهم شلمچه بوی کربلای پنج ،بوی دلهای سوخته را میداد ، بازهم میشد بوی تن های سوخته سینه سرخان خمینی را توی هوا حس ، هنوز هم میشد صدای گامهای استوارشان را شنید که چگونه به سوی مرگ رهسپار بودند ، سربندها را میدیدی که چگونه بر پیشانی های به خدا هدیه داده جا خوش کرده اند ، دیروز دلم بد جوری هوای همان روزها را کرده بود همان روزها که دل مال تو نبود که بر سرش دعوا کنی دلت صاحب داشت وصاحبش خدا بود نه زن و بچه ، نه رفیق و نا رفیقان .
خدا بگم این حاج مهران را چکار کند هر سال این موقع ما را هوائی میکند اصلا مثل اینکه دلش میخواهد با این دل صاحب مرده من بازی کنه پریشب زنگ زده میگه میخوام برم کربلا بیا برسونم شلمچه میخوام پیاده برم کربلا و تو هم که بی مرض را میافتی میری آنجا الان با غرض میگی باشه پارسال هم همین موقع بود که زنگ زد و بازهم کربلا .......... دیروز بود که راه افتادید و دیدی که چطور عاشقان حسین (س) پیاده عزم سفر کرده اند همانها که جان میدهند برای رسیدن به کوی دوست ، این حاج مهران هم یکی از آنها ، البت او ده سالی اسیر بود و الان هم اسیر اما اون موقع جسمش اسیر الان وجودش اسیرمولایش ، آن موقع که او دربند عهدش با امامش بود عده ای در داخل کشور دربند .......بگذریم چه فایده دارد بی خیال .


قافله عاشقان حسینی پیاده دارند میروند کربلا تا روز اربعین آنجا باشند قریب 12 روز باید پیاده راه بروند تا برسند و در این راه منازل عشایر عرب عراقی میزبان ببی منت انهاست عشایری که داشته و نداشته اشان را به عشق امام حسین (س) یه راهیان کوی دوست نثار میکنند یادم رفت که به حاج مهران بگویم توی حرم امام حسین نگوید که روز عاشورا تو تهران چی شد آخه شرمندگی و رو سیاهی اش سنگین است کف سوت و هلهله برای دنیا و بعد بشی مردم خداجو .
میگویم و از گفته خود دل شادم بنده عشقمو از دو جهان ازادم
یا علی/* /*]]>*/
بسم رب الشهدا
سلام
امروز خبر فوت و دفن یکی از اساتید عکاسی ایران را شنیدم مرحوم بهمن جلالی ، یکی از عکاسان انقلاب و جنگ ، شاید برای آنان که دستی در کار عکاسی دارند بواسطه مسائل فنی و ریزه کاری های عکاسی نامهای اساتید و روش آنها اهمیت داشته باشد اما برای من هر آنچه که مرتبط با انقلاب و جنگ و یا درست تر بگویم دفاع مقدس باشد گرامی تر است و بازهم گرامی تر که اسمی از ابادان در کارنامه اش باشد .
مرحوم بهمن جلالی از آن جمله عکاسانی بود که زمانی که بعضی از آقایان در تهران و خارج از کشور مشغول بر پائی نمایشگاه هایشان و برقراری روابطشان بودند و نه ایران و ایرانی را درک کردند و نه با فرهنگ این ملت تطابقی یافتند در میانه خون و آتش و در سال 59 سفری به آبادان نمود که حاصل آن تعدادی عکس از آن روزهائی غربت شهرم بود ، بپاس جاودانه ساختن لحظاتی که مردان و زنان دیارم ، آنان که ماندند تا ثابت کنند مردانگی یک تمثیل است و نه هرانکس را که شایسته این نام باشد را در تاریخ از خود باقی گذارد تعدادی از عکسهای مرتبط با شهرم را برای گرامی داشتن یادش در وبم میگذارم تا بلکه یادی از این هنرمند متعهد کشورم نموده باشم .
نثار روحش فاتحه ای قرائت نمائید .
التماس دعا یا علی

مرحوم بهمن جلالی
" />


این سردخانه همان گلخانه شهداست که دریکی از پستهای قبلی ذکرش رفت


بسم رب الشهدا
سلام
تازه ساعت 1 صبح بود که رسیدیم تهران آمبولانسها و اتوبوسها بصف ایستاده بودند من و دوستان که مجروح شده بودیم همینطور گیج و واج از قطار آمدیم پائین یک نفر امداد گر که سعی میکرد با حفظ فاصله ما را راهنمائی کنه بطرف یک دستگاه اتوبوس هدایتمان کرد ، توی سرمای آنجا داشتم بخودم میلرزیدم آنقدر که دیگه گرسنگی را فراموش کردم البته تو قطار از بسکه بدنم احساس سوزش میکرد داشتم می پختم و اشکم در آمده بود این فقط احساس من نبود بیشتر بچه هائی که توی اون قطار بودیم همین وضعیته داشتیم آخه شیمیائی شده بودیم ظاهرا هر چی از ترکشها در رفتم فقط شیمیائی و موج گرفتگیها بود که نصیب من یکی شد خلاصه توی اتوبوس که جا گیر شدیم امدادگر که ترس و وحشت را توی چشمهایش میدیدم مشخصات ما را یکی یکی مینوشت و خدا میدونه تا آخر اتوبوس چه حالی داشت ، داشتم دیوانه میشدم بنده خدا انگار که جذام داشته باشیم هراسی اشکار از خودش نشون میداد تا اسامی را نوشت سریع رفت اول اتوبوس پیش راننده خوب بنده خدا تقصیر نداشت وقتی عده ای جنگیدند و بسیاری از جنگ فقط اسمی شنیدند همینه دیگه سرمو تکیه دادم به میله صندلی اتوبوس حالت تهوع داشتم آخرین چیزی که خورده بودم آب کمپوت گیلاسی بود که با پولی که رفیقمون داشت خریده بودیم همون اب را هم چند دقیقه ای معدم تحمل نکرد و باقی قضیه ، راه را بلد نبودم یعنی این این افتخار زیاد نصیبم نشده بود که تهران بیایم و صاحب کلاس بشوم وگرنه اگر تو تهران میآمدم الان یک صاحب نظر به تمام معنای جنگ شده بودم ولو جبهه را از روی فیلمها دیده باشم مثل خیلیها الغرض حرکت کردیم و ساکت و خاموش تا اارامش پیاتخت را بهم نزنیم امدیم تا رسیدیم بجائی که فهمیدیم بهش میگن مجموعه ورزشی ازادی ما را بردند سالن سرپوشیده و تختهائی را که ردیف گذاشه بودند شد بارگاه ما خلاصه تا صبح شد توی آن فضای درندشت چقدر لرزیدیم بماند صبح هر چی چشم چشم کردیم بلکه نون خشکی ، ابی ، درد بی درمونی بدهند بخوریم خبری نبود دمدمای ظهر بود که دیدیم چند تا دیگ و اجاق را آوردند داخل و بردند جائی که نمیدانم کجا رفتند این رفیق ما طاقت نیاورد و رفت زنگ زد برادرش که دکتر بود توی تهران مراد مسعودیان را میگم تازه اون موقع بقول خودش برا فضولی و شیطنت چشمهایش را مالیده بود و خودش را قاطی ما کرده بود اما واقعیت اینه که الان عوارض دامن گیرش است و نفسش معذب ، جناب دکتر که اومد و ما را دید خنده اش گرفت بنده خدا از روحیه امان تعجب کرده بود (نگید قبلا اینها را گفتی میگم تا بعضی ها خجالت بکشند که وقتی امورات شهدا و جانبازا دستشون بود اینطوری از ما پذیرائی کردند و حالا مدعی.... .بگذریم) بنده خدا رفت و با بغلی از بسکوئیت و آبمیوه برگشت ما هم که گرسنه دقایقی بعد اثری از اطعمه و اشربه نشد ساعت هشت شب بود که به هر کلکی توانستیم برگه مرخصی را بگیریم و در برویم سمت ترمینال جنوب دکتر بنیاد بخاطر وضعیتم منو مرخص نمیکرد انقدر پاپیش شدم تا رضا داد با لباسهائی که عین گونی دله ایها شده بودیم (اصطلاح ابادانی است منظور اشغال جمع کن ها است ) رفتیم ترمینال توی جیبمان دویست تومان اهدائی بنیاد شهید بود که اگر میدانستم همچو روزهائی می آید نگهش میداشتم بعنوان سند تا نشان بدهم مدیریت جناب کروبی را .........خوب حق داشت آنقدر بفکر امور خانواده شهدا و سرکشی به خانواده خصوصا شهیدان همت و باکری را داشت و جبهه های حق علیه باطل را با قدوم خودش منور میکرد که این کارای پیش پا افتاده برایش ممکن نبود ، توی ترمینال مسئول دفتر بنیاد شهید سریع رفت برای تهیه اتوبوس و غذا ما هم که سه روز کامل بود غذای درست و درمانی نخورده بودیم دلمان را صابون زدیم که الان چه میشود تا برگشت آن بنده خدا که مامور بود و معذور ما سر نوع غذا با هم کل کل گذاشتیم پلاستیک محتوی ساندویچ را که دیدیم نگاهی به هم کردیم و بازهم خندیدیم یکی یک ساندویچ سوسیس بندری نصیب ما از خان بنیاد شهید بود شکر توی اتوبوس که نشستیم تا خود بروجرد راننده بی انصاف بخاری را روشن نکرد گرسنگی از یک طرف سرما از یک طرف نگذاشت چرتی برویم اهواز که رسیدیم غصه امان تازه شد سر چهارشیر وقتی لباسهای خاکی را دیدیم یاد جنازه های بچه ها افتادیم ................ولش کن بتو چه که همون موقع اونهائی که الان منت سر امام و رهبری میزارن و برای آمدن به قرارگاه پشت جبهه نذر و نیازهایشان را مینویسند تا مردم از اوج حماسه اشان خبردار بشوند آن روزا داشتند بجای تدبیر امور دفاع فکر یار گیریهایشان بودند برای بعد از جنگ اصلا چکار داری وقتی که رهبرت توی جبهه بود اقایان توی جبهه تهران مشغول جر واجر کردن همدیگر بودن و الان دارن مدیریت خودشان بر کشور را برخ میکشند مدیریتی که شهید خرازی و شهید همت باید برای عملیات خیبر بروند با زور لودر و جرثقیلهائی را که وزارت نفت دولت اقای میرحسین داخل مخازن پتروشیمی کرده بود را ببرند جبهه مدیریتی که تمام فکر و ذکرش تهران بود و بس و صد البته تنها جائی که ارزش رفتن نداشت جبهه ها بود .
اما الان باید خود را مدیر زمان جنگ معرفی مدیریتی که ظاهرا بجز ایشان و دوستانشان کس دیگری نقشی نداشت منجمله امام اما جالبی قضیه این است که از یک طرف تمام خوبی ها را بنام خودشان مینویسند و از یک طرف تمام سیعات را بدامن دیگران .
لعنت
بر چپ و راست که خود را قیم مردم میدانند و زنده باد خط سرخ حسینی که تا
آخر پای آن ایستاده ایم و میگویم با ولایت زنده ام تا زنده ام رزمنده ام
انشالله