تبليغاتX
با شهیدان آبادان
بسم رب الشهدا

سلام

سال نو را به همه عزیزان تبریک عرض میکنم و امیدوارم که همه در پناه خداوند متعال موفق و تندرست بوده و انشا الله همه عاقبت بخیر شویم .

+ نوشته شده در یکشنبه 1383/12/30ساعت توسط علیرضا بختیاری |

 بچه های گردان زرهی مقداد آبادان
+ نوشته شده در شنبه 1383/12/29ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا سلام عيد دارد مي آيد آنهم دو روز ديگه ، اي كاش همانطور كه خانه و زندگي ما نو ميشود اعمل ما هم نو بشود . عيد نوروز بر همه شا مبارك باد
+ نوشته شده در جمعه 1383/12/28ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم ربالشهدا سلام ديروز و امروز كاروان ورزشكاران ملي پوش را به شلمچه و اروند كنار به همراه بچه هاي بسيج ورزش كشور بردم البته ديروز صبح عادل فردوسي پور و مزدك ميرزائي هم به جمع كاروان پيوستند كه عصر ديروز از فرودگاه آبادان به تهران برگشتند امروز هم سردار قرباني به همراه ما به اروند آمد و براي ملي پوشان واليبال و جودو و كاراته و تعدادي از خواهران ورزشكار از عمليات والفجر 8 صحبت كرد البته بدليل طولاني شدن صحبتهايش من از صحبت كردن پشيمان شدم اين چهارمين گروه از ورزشكاران است كه طي دو سال به منطقه ميبرم . موبايلم زنگ خورد و بچه هاي بسيج دانش آموزي گفتند كه 28 نفر از طلبه هاي حافظ كل قرآن براي بازديد از مناطق عملياتي آمده اند ، با اينكه 48 ساعت است كه نخوابيده ام ولي مگر ميشود كه اين جوانان را رها كرد عصر آنها را به شلمچه بردم وقتي در محل ديدگاه برايشان صحبت ميكردم صداي انفجار آمد كه بعد گفتند يكي از خواهران در اثر بي احتياطي پايش روي مين رفته است اميدوارم كه طوريش نشده باشد . پارسال هم در محلي كه كاملا توسط بچه هاي تخريب ارتش پاكسازي شد و به نظر غير ممكن بود كه ديگر ميني تاشد در روز دعاي عرفه و در حالي كه صدها خودرو و صدها نفر از روي آن محل عبور كرده بودند يك مين زبر پاي دو دختر دانشجوي نيشابوري تركيد كه يكي از آنها پايش از مچ قطع شد و ديگري از چشم مجروح شد . اي خدا قربانت بروم كه چطور لطفت اين گونه شامل كساني كه دوستشان داري ميشود
+ نوشته شده در چهارشنبه 1383/12/26ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا سلام ديگه چند روزي به سال تحويل باقي نمانده و همه در جنب و جوش هستند تا خودشان را آماده اين ايام كنند ، يكي دنبال تهيه بليط يكي دنبال جور كردن مايحتاج شب عيد و يكي هم دنبال تكه ناني براي سير كردن شكمش ، بگذريم عيد سال 66 بود و من يكي از دوستان بفكر افتاديم تا بقول خودمان سفره هفت سين جنگي درست كنيم و شروع كرديم به جمع اوري سين ها ، سيم چين ، سنبه اسلحه ، سه پايه تير بار ، سيمينوف ،سنگر ،سيم خاردار و دو تا سين ديگه كه الان يادم نيست بايد به عكسش نگاه كنم كه الان سر دست نيست خلاصه بجاي تخم مرغ روي آيينه هم از نارنجك تخم مرغي استفاده كرديم و بقيه وسائل را هم كه شامل آيينه و قرآن و بقيه وسائلي كه بايد از خود آنها استفاده ميكرديم ، چيز جالبي از آب در آمد ،خيلي ها فكر ميكنند كه بسيجي فكر دائم دنبال جنگ و خون ريزي بوده در حالي كه آنقدر كه در حال كشيدن نقشه هاي عجيب و غريب براي شادي و خنده بوديم كه اگر يك هزارم آن را به دنبال عبادت ميرفتيم شايد خدا ما را قبول ميكرد . اين دوست ما هم عادت به غافلگير كردن ما داشت در حال چيدن وسائل بودم كه يهو برق فلاش دوربين مرا غافلگير كرد آخه دوست من يعني احمد آذر ميدانست كه من از عكسهاي غير مرتب خوشم نمي ابد و دنبال فرصت بود تا ابنطوري كار خودش را بكند ، سالها گذشته اما آن عكس همچنان باقي است.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1383/12/26ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب لشهدا سلام اين روزها داريم بسرعت به ايام عيد نوروز نزديك ميشوم كه اميدوارم همه خوشحال و شادمان باشند و روزهاي خوش و موفقي را پشت سر بگذارند . زمان جنگ سال تحويل كه ميشد همه بچه ها سوار لند كروزها ميشديم و به گلزار شهدا آبادان مي رفتيم و با دوستان شهيدمان سال نو را جشن ميگرفتيم ، در واقع آنجا محل ملاقات زنده ها با ما مرد هاي متحرك بود .
+ نوشته شده در سه شنبه 1383/12/25ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا سلام اواخر سال 65 بود كه براي سركشي به يكي از گروهانها رفتم موقعي كه به آنجا رسيده به داخل مقر گروهان رفتم و مشغول سلام و احوالپرسي شدم دوستان با محبتي كه به من كردند حسابي مرا شرمنده كردند چند دقيقه اي خدمتشان بودم و موقعي كه خواستم آنجا را ترك كنم منباب تذكر به آنها گفتم كه پشت مقر را گوني بچينند تا امكان اصابت مستقيم گلوله از بين برود و بعد از گفتن اين حرف آنجا را ترك كردم و به محل اورژانس گردان براي ديدن يكي از دوستان رفتم هنوز چند لحظه اي نگذشته بود كه تلفن صحرائي به صدا در آمد و دوستم گفت كه مجروح دارند ميآورند ‏ به جاده كه نگاه كردم ديدم كه آمتولانس با سرعت تمام دارد ميآيد وقتي كه رسيد ديدم كه همان بچه هائي هستند كه پيش آنها بودم سه نفرشان مجروح سطحي و يك نفرشان تركش به پشت سرش خورده بود حدودا 17 سال داشت و بسيار لاغر بطوري كه هرچقدر دنبال رگش براي تزريق سرم گشتيم موفق نشديم او را سوار آمبولانس كرديم و در راه به شهادت رسيد . تا عيد 10 روز مانده بود. ظاهرا وقتي آنحا را ترك كردم بعد از چند دقيقه گلوله اي در وسط حياط خانه اي كه مقر در آن بود اصابت ميكند آنهم جائي كه سنگر بندي كرده بودند و كمتر فكر اصابت تركش از آن محل ميشد هر كسي قسمتي دارد . اسم آن شهيد غلامحسين زرگاني بود.
+ نوشته شده در جمعه 1383/12/21ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا سلام چند روزي آبادان نبودم بابت كارهاي اداري رفته بودم شهرستان خوب ديگه يادواره شهداي مفقود الجسد آبادان را از دست دادم اين هم قسمت من است ديگه در زير به ياد شهي عليرضا والا آزاد پور مطلبي را مي آورم اميدوارم كه روحش از من راضي باشد انشا الله . بسم رب الشهدا تقويم سال 1334 هجري شمسي را نشان ميدهد در آن هواي شرجي دم كرده مرداد ماه آبادان مولودي پاك و مطهر چشم بدنيا مي گشايد ، در همان روزها سركرده ستم پيشه گان در پايتخت ميگويد : امروز ايران تبديل به جزيره آرام براي آمريكائيان شده است . نواب صفوي سيد و اولاد پيامبر به جرم حقگوئي به جوخه اعدام سپرده ميشود . او لحظاتي قبل از شهادت فرياد ميكشد : نواب را ميكشيد ولي ازهر قطره خون نواب هزاران نواب متولد خواهد شد . خون نواب به ثمر نشست ، عليرضا در ايستگاه 3 آبادان مشق دفاع از حريم ولايت رنمود و به تعليم علم و ادب پرداخت ، او در يك خانواده سعادتمندرشد و نمو كرد ، عليرضا خود را رها ازهر قيد وبند ظلم و ستم ميدانست و بارها به جرم فعاليت عليه رژيم مورد نعقيب ساواك قرار گرفت و خانواده اش مورد آزار و اذيت قرار گرفت ، سرانجام او را در تهران دستگير و زندانيش نمودند ، دو ماه بعد او توسط دوستان حزب الهي اش آزاد گرديد ، سال 53 – 54 موفق به اخذ ديپلم طبيعي گرديد . مدتي بعد به سربازي رفت و در پي فرمان امام از پادگان فرار كرد ، با پيروزي انقلاب او بجاي دو ماه خدمتش مدتها داوطلبانه به جمهوري اسلامي خدمت كرد ، سپس موسس كميته انقلاب اسلامي در آبادان گرديد و بدنبال آن سبز پوش دشت شقايق شد . سال 1358 ازدواج كرد و با فروش فرش ابريشمي جهاز همسرش كه از قيمت بالائي برخوردار بود زندگي چهار جوان را سامان بخشيد . همسرش ميگويد : به اهواز آمديم و جهت شركت در نماز وحدت به دانشگاه چمران رفتيم و در آن غائله كه توسط كمونيستها و گروهكها بوجود آمده بود ريال بدن نازنين عليرضا ، آن جوان رعنا و بلند قامت با چاقو ددمنشان مجروح گشت و در بيمارستان مورد بي مهري يكي از پزشكان توده اي قرار گرفت كه مدت مديدي از مجروحيت رنج ميبرد و در آن غائله شهيدان جماال دهشور و سيد حسين علم الهدي غمخوارش شدند . من ملك بود و فردوس برين جايم بود آدم اورد در اين دير خراب ابادم اونيك به دستور اوام صادق (ع) جامه عمل پوشاند ، هر روز به حساب اعمال خود رسيدگي ميكرد و در همان سالهاي ستم شاهي هم معتقد به حجاب اسلامي بود و اين مهم را به همه سفارش ميكرد و ميدانست كه شيعه بايد زينت امام صادق (ع) باشد . ارتش تا بن دندان مسلح صدام به خاك مقدس كشورمان حمله ور شد ، او ديگر تمام زندگيش را در دفاع مقدس گذزاند ، خانه مسكونيش ويران شد و خانوادهاش را در شهري كه از هر يو مورد تهاجم قرار گرفته بود در هتل شقايق اسكان داد او در حالي كه فرمانده محور عمليات در آبادان بود هدف 9 گلوله قرار گرفت كه بعلت وضعيت حاد به خارج از كشور اعزام گشت و بعد از مدتي با همراهي ماشيني پر از دارو براي ياران رزمنده اش به آبادان بازگشت و اين بار فرماندهي محور عمليات اروند را به عهده گرفت ، در ادامه دفاعش راه بستان تداوم بخشيد و در ظهر 9 آذر سال 1360 با زبان روزه پرواز كرد . او در نامه اي قبل از شهادتش خطاب به همسرش ميگويد : همسرم زينب وار رسوا كن و زرو زور وتزوير را . او اين چنين كرد و در جريان دفاع مقدس در آبادان حماسه ها آفريد و اكنون بعد از سالها از شهادت عليرضا هنوز با ياد او زندگي ميكند و ميگويد : (( خانواده اي كه با فرهنگ شهادت زندگي ميكند خانواده موفقي است ))
+ نوشته شده در پنجشنبه 1383/12/20ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا سلام ديروز به خاطر گردو خاك زياد موفق نشدم كه به شلمچه بروم ولي امروز به همراه تعدادي از بچه هاي گل تبريز به اروند كنار رفتم تا منطقه را برايشان تشريح كنم ، انجا قايقهاي نيروهاي انگليسي را به نمايش گذاشته بودند كه تا حالا همچو وسائلي را نديده بودم در مقايسه با قايقهاي ما يك كشتي جنگي بودند امكاناتي كه داشتند واقعا معركه بود از يكي از بچه هاي نيرو دريائي سپاه كه جريان دستگيري 9 نفر كماندو انگليسي را سئوال كردم گفت يكي از پايگاهها روي صفحه رادار متوجه حضور آنها در منطقه ابران ميشود كه به دليل نيودن نفرات كه در حال ماموريت در محلي دورتر از آنجا بودند فرمانده باتفاق آشپز و يكي از سربازان و نفر سكاندار قايق و در حالي كه تنها يك اسلحه و دو خشاب به همراه داشتند سريع خود را به آنها ميرسانند كه برادر پاسدار موقعي كه به آنها ميرسند خودش را بداخل قايق اول ميرساند و اسلحه را به سمت فرمانده انگليسي ها كه يك سرهنگ با 28 سال سابقه خدمت در ارتش انگليس ميگيرد كه با عرض پوزش‏‏ او در خودش ادرار ميكند و وقتي كه آنها را به محل پايگاه منطقه 3 دريائي ميبرند سربازان آنها به گريه ميافتند كه از آنها فيلمي هم گرفته اند البته در پايگاه نه موقع اسارت ، واقعا جاي غرور است ارتشي كه در جهان بدليل كيفيت عمل و دقت زبانزد است اين طور مقهور بچه هاي ما ميشوند آنهم نه سرباز معمولي بلكه تكاوراني كه هر كدام در مقابل بچه هاي ما غولي هستند آنهم با تجهيزاتي كه هرگز شايد ما آنها را نبينيم اين مطلب را كه از آن برادر شنيدم باد فيلمي كه خيرنگاران فرانسوي از اردوگاه اسراي ايراني در عراق تهيه كرده بودند افتادم كه خبرنگار زن هندي كه فارسي ميدانست به يكي از بچه بسيجي هاي ما كه حدودا 16 سال داشت گفت كه ايت الله خميني گفته كه اين بچه ها مال ما نيستند نظر شما چي است او در جواب گفت كه او رهبر من است هر چي او بگوي بگه بريد ميرويم و بگويد بمانيد ميمانيم او رهبر من ان است . البته حضرت امام هرگز اين حرف را نزده بود بلكه خبرنگار هندي در جهت تضعيف روحيه بچه ها اين مظلب را بيان كرد و يكي ديگه از بچه هاي كم سن وسال به آن خبرنگار گفت كه اگر قصد مصاحبه داري تنا در صورتي كه حجابت را رعايت كني با تو مصاحبه خواهيم كرد كه اين حرف در محيط اردوگاه كه عراقيها به كمتريتن بهانه اسرا را به بدترين شكل مورد ضرب و شتم قرار ميدادند يك دنيا حرف در دل خود دارد تو خود بخوان حديث مفصل از اين مجمل
+ نوشته شده در شنبه 1383/12/15ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا سلام مشكلي كه در قالب وبلاگم افتاد باعث شد كه تمام مطالبي را كه قبلا نوشته بودم پاك شود و من مجددا وبلاگم را راه اندازي كردم كه از دوستي كه لينكش را در وبلاگم قرار داده بودم عذر خواهي ميكنم چون آدرسش را ندارم كه در وبلاگم بگذارم . جمعه ساعت 3 قرار است كه تعدادي از شهدا را كه گروه هاي تفحص شهدا در خاك عراق پيدا كرده اند از شلمچه تشعيع جنازه كنند اگر خدا توفيقي بدهد حتما براي زبارت آنها خواهم رفت ، از طرف بنياد شهيد آبادان هم به خانواده مفقود الجسدها رسما شهادت آنها اعلام شده ،تعداد آنها 72 نفر است كه داريوش باقري و عبدالله نوري پور هم بايد جزو آنها باشند . تير ماه سال 67 بود و دو روز قبل از حمله عراق به جزاير مجنون عبدالله نوري پور معاون گردان قائم آبادان مرا خواست ، چون من بايد براي آوردن مقداري وسائل به آبادان مي آمدم پيشش رفتم تا اگر به چيزي نياز دارد برايش بياورم كه بمن گفت اسلحه منو بردار بيار كه من تعجب كردم چون كلاشينكفي را كه داشت بغل دستش بود تعجب من را كه ديد گفت بابا قلاب ماهيگيري را ميگويم ، خدا رحمتش كند جزيره مينو هم كه بوديم علاقه زيادي به ماهي گرفتن داشت بعضي از شبها همراه چند نفر از بچه هاي گردان براي گرفتن ماهي تا ساعت 3 صبح كنار نهرهاي نزديك خطوط درگيري با عراقي ها ميرفتند و با اين كارشان هم به ديگر نيروه قوت قلبي ميدادند و هم با گرفتن ماهي از غذاي گردان راحت مي شدند ، خلاصه بعد از برگشتن از آبادان قلاب را دست يكي از رانندها دادم تا برايش ببرد كه آن راننده هم بعد اسير شد من چون اهواز كار داشتم ديگر موفق به ديدن عبدالله نشدم و فكر هم نكنم كه او موفق به استفاده از قلاب شده باشد اخه ساعت 4 روز شنبه 4/4/1367 عراق با تهاجمي بسيار سنگين به جزيره و بكار بردن حجم بالائي از آتش توپخانه و گاز شيميائي به جزاير حمله كرد كه گردان ما تا آخرين دقايق در جزيره بود و عبدالله نوري پور بعد از فرستادن نيروها خودش به اتفاق داريوش باقري كه از بچه هاي اطلاعات گردان و بسيار زرنگ و محبوب بين نفرات گردان بود اقدام به انهدام تجهيزات ميكنند و قرار بود كه قبل از سقوط جزيره با موتور از آنجا خارج شوند كه عراق با هلي برن و قطع ارتباط جزيره با بيرون آنها را به احتمال زياد به شهادت رساند ، خدا رحمتشان كند . آنروز تا آخرين دقايق منتظر بازگشت آنها بوديم حتي وقتي كه گفتند اسم آنها را در ليست مجروحين بيمارستان امام رضا (ع) كه يك بيمارستان صحرائي مجهز بود ديده اند به اتفاق 3 نفر از بچه هاي گردان به آنجا رفتيم و اين در حالي بود كه عراقيها به پانصد متري بيمارستان رسيده بودند و درگيري در خارجبيمارستان ادامه داشت با دردسري مسئول آنجا را راضي كرديم كه ليست مجروحين را ببينيم ، البته حق داشت مخالفت كند چون به دليل نفوذ منافقين در خطوط امكان سرقت اطلاعات و در اختيار عراقيها گذاشتن توسط آنها بعيد نبود بعد از يكساعتي كه تمام ليست ها را بررسي كرديم فقط اسم شهيد زارع از بچه هاي ادوات گردان را كه صبح در اثر اصابه گلوله توپ به شهادت رسيده بود ديديم و دست خالي به هويزه برگشتيم تا خبر مفقوديتش را به بقيه بدهيم خدا رحمتش كند آن موقع يك پسر يك ساله داشت كه الان بايد 17 سالش باشد . گردان زرهي 72 محرم هم كه بچه هاي زرهي آبادان بودند هم تعداد زيادي شهيد و مجروح دادند كه تا الان تعدادي از مفقودين كه جسدشان پيدا شده را به آبادان و شهرهائي كه خانواد ه اشان ساكن هستند برگرداندند كه اميدوارم جسد اين 72 عزيز هم به زودي پيدا شود . شما هم دعا كنيد
+ نوشته شده در جمعه 1383/12/14ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا

سلام

آبادان باز هم معبر شهادت شد  روز جمعه در اثر درگيري بين بچه هاي نيرو انتظامي با اشرار عراقي در اروند رود سرگرد اسدالله جمشيدي و شهيد فقيه به افلاكيان پيوستند خدا رحمتشان كند .

خدايا هما نا مرگ با عزت را كه شهادت در راه خودت باشد نسب ما بگردان . انشا الله

+ نوشته شده در سه شنبه 1383/12/11ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا

سلام متاسفانه قالب وبلاگم خراب شد مجبور شدم آنرا حذف کنم و از نو شروع کنم .

+ نوشته شده در سه شنبه 1383/12/11ساعت توسط علیرضا بختیاری |