تبليغاتX
با شهیدان آبادان

بسم رب الشهدا

سلام

امروز ياد آور روز شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران است سال 59 سالي بود كه تمام دنيا براي گرفتن آرامش از ما دست به يكي كردند و ديوانه اي به نام صدام را به وسيله براي رسيدن به اهداف خود وارد معركه جنگ كردند در نگاه اول شايد اين طور تصور بشود كه اين تنها اختلاف قديمي دو كشور براي مشتي خاك و منافع اقتصادي حاصل از بود كه عراق را وسوسه كرد تا با توجه به وضعيت سياسي نظامي ايران تهاجم را شكل بدهد ولي واقعيت چيز ديگري است سالها ايران تحت سلطه آمريكا و انگليس كه با غير انساني ترين اشكال حكومتي بوسيله رژيم دست نشانده آمريكا اداره ميشد و آنها با وجود اشراف كامل بر جنايات شاه و اعوان وانصارش بدليل تامين منافعشان در منطقه هيچگونه اعتراضي به اين روند نداشتند ولي با وقوع انقلاب اسلامي كه كاملترين و مردمي ترين حكومت روي زمين بود سيل تهاجمات و اتهامات و توطئه ها شكل گرفت كه تاكنون نيز ادامه دارد ، در اين تهاجم ايران تنها به خدا اتكال داشت و بس ، شرح  وضعيت سياسي و نظامي آن موقع ايران حديثي طولاني است كه بايد به آن در وقتي ديگر بپردازم  چرا كه براي نسل جوان مملكت آنچنان كه بايد و شايد شرائط آنزمان تشريح نگرديده است و اين يكي از ضعف هاي دستگاه تبليغي ماست كه باعث گرديد كه مشتي خود فروخته در ساليان اخير حتي اصل دفاع مردمي ما را به اسم خشونتگرائي و مشتي از اين عناوين زير سئوال ببرند ، به هر حال جنگ يك روزه شكل نگرفت و اين روز در واقع آغازي بر پايان يك تراژدي بود كه در نهايت براي ايران افتخار و براي دشمنان اين ملت خواري و خجلت بدنبال داشت .

براي من اين دوران ياد آور روزهائي است كه بعنوان يك نوجوان 13 ساله آنروز از نوجواني به دنياي بزرگسالان پا گذاشت ، آري نسل ما از نوجواني به مردي پا گذاشت و دنياي زيباي خود را در ميان آتش و خون و هزاران مشكل و فجايعي كه براي اين ملت از سوي بيگانگان شكل گرفته بود آغاز كرد ، نسل كنوني ما شايد اين تصور را داشته باشد كه جنگ و نبرد با دشمن مانند آنچه در تلويزيون و سينما ميبيند توسط مردان پولادين و ادوات و ابزار نظامي قدرتمند اداره شد ولي واقعيت امر چيز ديگري است كه در روزهاي آينده به آن اشاره خواهم كرد.

اما خاطره دقيقا 25 سال پيش مثل امروزي بود كه به اتفاق دو نفر از دوستانم كه يكي از آنها بعدا در عمليات خيبر به اسارت دشمن درآمد مشغول بازي بوديم كه مادرم از بازار لب شط اروند آبادان به خانه بازگشت و گفت كه جنگ شروع شده و من و دوستام بلافاصله با دوچرخه هايمان خود را به لب مرز رسانديم ، البته يك توضيح بايد بدهم و انهم اينكه آبادان در اصل يك جزيره است كه توسط دو رودخانه بزرگ به نامهاي بهمنشير (بهمن اردشير) و اروند رود احاطه شده  واين جزيره داري طول 70 كيلومتر و عرض متغير 3 الي 15 كيلومتر ميباشد كه رودخانه اروند از 3 رود تشكيل شده ،كارون ، دجله و فرات و رودخانه اروند مرز ايران وعراق است كه در مقابل آبادان داراي عرضي معادل 300 الي 500 متر ميباشد و من ودوستانم به لب رودخانه اروند كه در اصطلاح محلي لب شط ميگوئيم رفتم نرسيده به لب شط صداي تيراندازي و انفجارهاي خفيف بگوش ميرسيد براي ما كه در مدت انقلاب و بعد از آن بدليل انفجارهائي كه ضد انقلاب ايجاد ميكرد اين صداها عادي بود ولي صداها كمكم بيشتر وبيشتر ميشد موقعي كه به لب شط رسيدم ديدم كه بچه هاي دژبان نيروي دريائي با تعدادي اسلحه سبك و بدون هيچ سنگري به كنار شط آمدند و مردم بي هدف به آنجا مي آمدند

شناورهاي عبوري در اثر تير اندازي از سمت عراقيها مورد اصابت قرار ميگرفتند اين وضعيت تا بعداز ظهر ادامه داشت كه طرفهاي ساعت چهار بعد از ظهر بود كه انفجارهاي سنگيني در سطح پالايشگاه و منطقه تانك فارم بوقوع پيوسط و ستمونهاي دود بود كه به آسمان بلند ميشد مردم و ساكنين آبادان سراسيمه و هول زده شده بودند تا آن روز ما دائما خبرهاي را از مرز و تلويزيون عراق داشتيم كه به پاسگاه هاي مرزي حمله كرده و تعدادي از پاسگا هاي ما را به اشغال خود در اورده است ولي اينكه جنگ به شهر كشيده بشود براي مردم غير قابل باور بود چون هميشه به ارتش اميدوار بوديم و من با آن سن كم از مسائل پشت پرده بي اطلاع بودم و بزرگترها هم همينطور به هر حال راديو نفت ملي كه متعلق به شركت نفت بود دائم پيغام ميفرستاد و راديو آبادان كه در واقع به همراه تلويزيون دومين مركز صدا و سيماي ايران بود هم مشغول درخواست انجام مسائل ايمني بود شهر وضع بسيار بدي پيدا كرده بود آخه شهري مثل آبادان با 500000 نفر جمعيت كه ميشود گفت بيشترين تعداد جميت استان و كشور را بعد از تهران داشت با وضعيتي روبرو شده بود كه قبل از آن باورش مشكل بود تقريبا همه غافل گير شده بودنند از مسئولين سياسي تا نظامي ژاندارمري كه بعد از جنگ در نيروي انتظامي ادغام شد تنها نيروي نظامي منسجم و آموزش ديده در منطقه بود و سپاه پاسداران هم در واقع تعدادي از جواناني بودند كه تجارب نظامي نداشتند و تنها اموزش درست و حسابي كه ديده بودند دوره هاي كوتاه مدت آموزشي و درگيري با ضد انقلاب بود غروب كه شد برق هم قطع شد و شهر در تاريكي مطلق فرو رفت البته اين تاريكي به وسيله نوري كه از اتش دستگاه هاي مشتعل پالايشگاه متصاعد ميشد از بين ميرفت ولي در چنين فضائي جو رواني مردم واقعا وحشتناك بود از دقايقي از شب آتش خمپاره اندازهاي دشمن و پرواز هواپيما ها شروع شد و تعدادي از مردم بي گناه به خاك و خون كشيده شدند .

بقيه خاطره بماند براي بعد .

يا علي

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/06/31ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب ا لشهدا

سلام

میلاد منجی بشریت گل نرگس عزیز زهرای مرضیه(س) بر عاشقانش مبارک باد.

مهدی جان سربازانت در جبهه به عشق دیدار روی تو هنگام شهادت سر از پا نمیشناختند و حال خوشا به حال مفقود الجسدها که مونسشان تو هستی و زهرا مادرت .

عید بر شما مبارک باد              ُبرای ظهورش دعا کنیم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/06/29ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا

سلام

در قسمت قبلی خاطره مجروح شدنم گفتم که ما را به تهران بردند و ساعت ۲ صبح بود که به آنجا رسیدیم توی سرمای دی ماه با یک لباس بیمارستان جابجا شدن عذاب آور است خلاصه به اتفاق دوستان ما را به سالن سر پوشیده مجموعه آزادی بردند و هر کدام بر روی یک تخت خوابیدیم تا صبح که نه کسی آمد سراغمان و ما نه چشممان به غذا و یا حتی یک لیوان آب روشن نشد بحثی که با دوستان داشتیم این بود که حتما برای ناهار حسابی بهمان میرسند اما نشان به آن نشان که ظهر هم خبری نشد ساعت ۱۰ بود که آقایان پزشکان برای ویزیت آمدند تعداد زیادی از بچه ها را مرخصی دادند و مجوز بازگشت به خانه و من را گفتند که باید بمانی که به هر کلکی بود خودم را از آنجا خلاص کردم البته در ویزیت صبح فقط دارو دادند و عصر که برگشتند بچه ها را مرخص کردند .

دم ظهر یکی از دوستان به برادرش که  پزشک و ساکن تهران بود زنگ زد و آن بنده خدا طولی نکشید که به دیدن ما آمد و بعدا گفت که از روحیه ما تعجب کرده خلاصه آن بنده خدا رفت و بعد از ساعتی با دست پر بازگشت و مقداری آب میوه و بسکوئیت و تنقلات برایمان آورد که باعث شد تا مقداری از گرسنگی ما کاهش پیدا کند . شاید به خودتان بگوئید که چرا معترض نمیشدید  خوب این جزء ذات بچه های بسیج بود که خجالت میکشیدنیم که بابت این مسائل حرفی بزنیم و اصلا در شان خودمان نمیدانستیم که راجب آن صحبت بکنیم و اگر الان هم حرفی زده شده صرفا برای این است که بدلیل رفتار مشتی مغرض چنان سیمائی از بچه ها معرفی شده که انگار ما تمام امکانات را مال خود کرده ایم بماند اقا شب ساعت ۸ بود که بعد از تحویل گرفتن یک دست کت و شلوار که توی تنمان زار میزد عازم ترمینال جنوب شدیم و در آنجا نماینده بنیاد شهید برای ما که خوزستانی بودیم و تعدادمان هم زیاد بود یک اتوبوس گرفت و ما را راهی کرد که من به خانه رسیدم و متوجه شدم که برادرم در اثر بیقراری مادرم به دنبال من به تهران آمده و چند روز بعد که مقداری از جراحتم خوب شده بود به محل گردان برگشتم که وضع آنجا تماشائی بود در اثر تک دشمن اوضاع به هم ریخته بود و تا چند روز کارمان سرو سامان دادن اوضاع بود تا یک شب که دوباره آماده باش صد در صد شیمیائی دادند و فرماندهی گفت که همه با لباسهای بادگیر و ماسک آماده بخوابند و ساعت ۲ صبح بود که معاون گردان شهید عبدالله نوری پور به سراغم آمد و برای انتقال مهمات به من دستوری داد که به همراه راننده به محل یکی از گروهانها رفتم و هنگام خروج دیدم که آسمان روشن شده و منورهای عراقی پشت سر هم به اسمان میروند . آنشب عملیات کربلای ۵ علی رغم صدماتی که به ما وارد شده بود شروع شد و نتیجه آن شکست بسیار سخت دشمن بود.

تا بعد یا علی 

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/06/22ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا

سلام

ایام مبارک شعبانیه را به همه عزیزان تبریک میگویم و امیدوارم که خداوند در ظهور حجتش تعجیل بفرمایدانشالله.

دیشب داشتم به رابطه زیبائی که  بین ولادت این عزیزان در این ماه و عاشورا وجود داردکه هر سه در شعبان بدنیا آمدند وعاشورا با وجود آنها شکل گرفت  فکر میکردم که باز هم دقت کردم و دیدم که نیمه شعبان هم ولادت امام زمان (عج) است و قیام ایشان هم در محرم و عاشورا شکل میگیرد و این کلام برایم مصداق پیدا کرد( کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ) .

میدانید ما مردم جنوب ارادت خاصی نسبت به آقا ابوالفضل العباس داریم که شاید بی اغراق بگویم این احترام در جای دیگر بی نظیر باشد و توسل و تمنای مردم به این بزرگوار بسیار است آخه مردم میدانند که باید دل دوست را به حیلت به دست آورد که این هم راه دارد آخه پیش آقا حسین (ع) کی عزیزتر از عباس (س) .  یکی از دوستان که از سادات بسیار محترم آبادان است به نام سید مهدی جاویدان که مدت ده سال اسیر بعثیون بود تعریف میکرد که هر چند سال یکبار ما را به زیارت عتبات میبردند و در همه حرمهای متبرک بعد از چند دقیقه با درشت گوئی و اهانت و ضرب و شتم ما را از آنجا بیرون میکردند اما تنها جائی که حتی سربازان اهل تسنن که اعتقادات شیعیان را ندارند هم جرات تندی و بی احترامی نمیکردند حرم عباس (س) بود که وقتی وارد آنجا میشدیم با آرامی و خواهش ما را بیرون میکردند .آقا عباس معصوم نیست ولی در دل اهل البت عزت عجیبی دارد چنان که در روایات وارد است که هرجا که روضه عباس (س) بر پا باشد آقا مهدی زهرا به آنجا میرود تا در عزای عمویش عباس شرکت کند .

ایام شعبانیه بر همه مبارک باد . یا علی

+ نوشته شده در شنبه 1384/06/19ساعت توسط علیرضا بختیاری |

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/16ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم ربالشهدا

سلام

همانطور كه گفته بودم مدتي را به خاطر مسافرت در آبادان نبودم و وقت سر زدن به وبم را هم نداشتم ، به لطف خدا امكاني فراهم شد تا بعد از مدتها كه به جائي نرفته بودم به سفري كه برايم لازم بود بروم در طي مسير هم چون ماشين از خودم بود توانستم كه به استانهاي زيادي سفر كنم از خوزستان شروع كردم و به لرستان كرمانشاه..كردستان..،آذربايجانغربي وشرقي،اردبيل،گيلان،مازندران،سمنان،خراسان رضوي،تهران و درنهايت اصفهان عبور و اقامتهاي كوتاه داشتم البته آنطور كه دلم ميخواست نشد خصوصامشهد كه فردي كه برايمان منزل گرفت علي رغم تاكيديكه من نسبت به نزديك بودن به حرم داشتم ولي كم لطفي كرد و ما را در نقطه اي كه دور بود جا داد و اين هم درسي براي من شد آخه از بچگي كه خدمت مولا شرفياب ميشدم سابقه نداشت كه از حرم بيشتر از 5،6 دقيقه پياده روي دورتر باشم آنهم الان كه با خانواده رفته بودم و مقداري اذيت شدند ميدانيد نصف شب وقت زيارت سير از مولاست و يك صفاي ديگري بر آنجا حاكم است كه قابل وصف نيست منهم كه با بي خوابي مانوسم .

خلاصه جاي شما سبز انشا الله كه قسمت شما هم بشود .

دفعه قبل راجع مجروحيتم تا آنجا گفتم كه به اهواز منتقل شدم و گرسنگي اذيتم ميكرد و بنا به سفارش دوستم به آخر سالن استقرار مجروحين رفتم وقتي به آنجا رسيدم ديدم كه مقداري نان خشك و آثاري از كره  موجود است دست از پا درازتر به سمت دوستم رفتم و سعي كردمروی تخت بخوابم كه در اثر 3 روز بيخوابي بلافاصله به خواب عميقي رفتم موقعي از خواب بيدار شدم كه هنوز آفتاب در افق لالا كرده بود و براي نماز بچه ها بيدار ميشدند بعد از نماز گفتند كه بايد سوار اتوبوسها بشويم و به راه آهن اواز عازم شويم در آنجا هم چند نفر ديگر از بچه هاي گردان قائم آبادان را ديدم بعضي بدتر از من و بعضي خوبتر بودند خدا رحمتش كند سيد ابراهيم حجازي را كه از ناحيه چشم كوري موقت بهش دست داده بود اين عزيز بعدا در عمليات ازاد ساري شهر ماووت عراق شهيد شد ُپدرش هم اول جنگ در آبادان شهید شده بود و الان پدرش در آبادان و نزدیک قبر شهید والا آزادپور دفن است و خودش در شهر کرد چون خانواده اش در آنجا ماندگار شدند خدا رحمتش کند قبلا خاطره دیگری را راجب خودم واو نوشته ام.

به ايستگاه اهواز كه رسيديم بسته هاي پتو را باز كردند و هر كدام به بنا بر  نياز تعداي پتو برداشتيم و سوار قطار شديم چيزي كه دراين مدت  آزارم دادتا موقع برگشتن به آبادان رفتار آميخته با ترس امدادگران غير جبهه اي با ما بود در حالي كه ما كه مجروح شده بوديم از ديد آنها  مثل افرادي كه دچار بيماري واگير دار خطرناكي شده ايم نگاه ميشد

خلاصه بگذريم ديگه الان عادت كرده ايم تا همين الان بعضي ها كه در زمان جنگ اگر صداي ترقه اي را ميشنيدند به آب قند نياز داشتند  دائم زخم زبان ميزنند كه وضع شما توپ است و از اين موارد ( تو پرانتز بگم كه تمام چيزي كه از بنياد گرفتم يك عينك است كه آنهم مدتي بعد گم گور شد و رفت پي كارش )

القصه ديگه عادي شده داخل قطار مستقر شديم و شكمم را صابون زدم كه ديگه حتما يك نون پنيري نصيبمان ميشود اما ظاهرا بايد فاتحه اش را ميخواندم به مهماندار قطار كه گفتم گفت كه قطار براي انتقال اماده شده و از غذا خبري نيست اين وضع ادامه داشت تا ساعت 10 كه نفري يك استكان چاي و تكه ناني و پنير برايمان آوردند باور كنيد كه بعد از 3 روز غذا نخوردن از گوشت آهو هم لذيذتر بود نوبت بعدي غذا كه بسيار مخصوص بود ساعت 5 عصر بود كه نفري يك تكه مرغ آب پز  را برايمان آوردندن  شايد تصور كنيد كه آدم شكموئي هستم كه اشتباه است ذاتا از غذا خوردن زياد بدم مي آيد و اگر اين مطالب را مينوسم فقط براي اين است كه بدانيد كه بسيجي ها تنها جائي كه راحت بودند جبهه بود و بس و اگر توي منطقه گرسنه هم ميماندي ذات شرائط جنگي بود ولي در شهر خيلي بي معرفتي به يك مجروح بود و هست كه حداقل رسيدگي نشود

خوب بقيه مطلب براي بعد

پايدغار باشيد يا علي.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/16ساعت توسط علیرضا بختیاری |