سلام
چند روزی نبودم برای مانور و تمرینات گردانهای عاشورا به محل بیمارستان صحرائی علی ابن ابیطالب که با ابادان ۱۵ کیلومتری فاصله دارد رفته بودم جای شما خالی با تمام سختی هایش صفائی دارد و یا شاید برای هم سن و سالهای من و صد البته بچه های جنگی چون بچه های جنگی توی سختی ها هم برایشان لذتهائی وجود دارد که شاید قابل درک برای همه نباشد .
یادش بخیر یادم می اید شبی که در جزیره مجنون شمالی داشتیم محل گردان را از یکی از تیپ ها تحویل میگرفتیم ما یک شب جلوتر رفتیم تا بتوانیم با تحویل گرفتن امکانات آنجا از گردان قبلی محل را مهیا حضور نیروهای گردان خودمان کنیم وقتی تقریبا بخشی از کارهایمان به پایان رسید نوبت خوابیدن شد به برادر پاسداری که آنجا بود و همراهیمان میکرد از محل خواب پرسیدیم سوله ای را نشان داد که در سقف آن جای اصابت گلوله توپ بود وقتی جریان را سوال کردیم گفت که چند وقت پیش گلوله ای اصابت کرد و چند تا از بچه ها شهید شدند نگاهی به آنجا انداختیم و ترجیح دادیم که بیرون بخوابیم که اگر هم شهید شدیم لاقل زیر یک مشت خاک نرویم البته جزایر مجنون بخاطر وضعیتی که داشتند در واقع خاکی وجود نداشت که بر روی سنگر ها ریخته شود و توسط کامیونها خاک از داخل منطقه هویزه به آنجا منتقل میشد خلاصه اینکه آنشب پشت لندکروزی که جعبه های مهمات را هم در خود داشت بسر کردیم و دیدن وضعیت ما تماشائی بود تازه تا خود اذان صبح از نیش پشه ها هم در امان نبودیم .
وقتی که الان را با موقع و شرائط آن در نظر میگیرم می بینم که چقدر سطح توان و تحمل ها تغییر کرده .
التماس دعا یا علی
سلام
امروز داستانی را برایتان میگذارم که شاید نتوان آن را داستان را نامید اما نام شهید وادارم کرد تلاشی بکنم تا چه حاصل شود اعتقادم بر این است هر کار برای شهدا بی اجر نیست .
یا علی
داستان در ادامه مطلب نظری عنایت کنید سپاسگذارم
بسم رب الشهدا
سلام
امروز سالروز شكست دشمن بعثي براي ورود به شهر ابادان در منطقه كوي ذوالفقاري ابادان است عملياتي كه اگر به سرانجام مطلوب دشمن ميرسيد نه تنها آبادان سقوط ميكرد بلكه سرنوشت جنگ جوري ديگر رقم ميخورد اما مثل ساير مسائل ديگر و حوادثي كه سالها با آن روبرو بوديم و از آن به عنوان امداد غيبي نام ميبرديم دو گردان كماندوئي دشمن كه براحتي توانسته بود ند با عبور از عرض رودخانه بهمنشير كه تقريبا شمال آبادان است در نقطه اي كه انتهاي خط هجوم آنها را تشكيل ميداد بداخلآبادان رخنه كرده و در شرائطي كه نيروي موجود در شهر فاقد امكانات لازم براي دفع اين تهاجم بود با عنايات خداوندي و با دست خالي كه شايد بنظر غلو و يا بازي با كلمات بنظر بيايد دشمن نه تنها شكست بخورد بلكه چند كيلومتري نيز از موضع قبلي خود عقب نشيني بكند اما آنچه كه باعث شد تا دشمن با وجود رعايت اصول غافلگيري نتواند به هدف خود دست بيابد آگاه شدن فردي از اهالي ابادان به نام درياقلي سوراني كه در آن منطقه زندگي ميكرد و شغلش اوراقچي ماشينهاي تصادفي بود از ورود دشمن به اين سوي بهمنشير و اگر نبود عنايت خداوند كه او بتواند در دل شب و با وجود مشكلات بسييار خود را به نيروهاي بسيج و سپاه بررساند خدا ميداند كه بر سر اين ديار چه مي آمد اري او با وجود مشكل جسمي كه داشت چند كيلومتر تا سپاه ابادان را با دوچرخه اي فكسني ركاب زد و تمام وجود خود را در آهن قراضه اي ريخت تا بتواند آنچه را بدان عشق داشت از چنگ حراميان نجات بدهد و هنگامي هم كه نيروها را خبر دار كرد خود نيز همچون ديگران براي دفع تهاجم دشمن به سوي انان بازگشت و در نبردي نا برابر مجروح و در هنگام انتقال به تهران جسم مجروحش طاقت زخمهاي وارده را نياورد و برحمت خدا پيوست .
اري امثال او براي صيانت از حريم عاشقان جسم و جانش را فدا كرد امثال او آنقدر مرد بودند كه شهيد بشوند امثال او مردانگي را در عرصه عمل نشان دادند تا كساني الان ميراث دار او و امثال او باشند كه حتي حضور در مراسم شهدا را كسر شان خود بدانند روي سخنم با مسئولين شهر ابادان است از آنان كه خود را ميراث دار شهدا ميدانند تا آنان كه صدقه سر اين شهدا به آب و ناني رسيدن براستي كدام شهر همچون آبادان اينگون در حق شهدايش ظلم ميكند ؟ كدام شهر است كه مانند اين شهر از سوي مسئولينش مورد جفا واقع ميشود براستي اگر اين واقعه در كشوري ديگر روي داده بود از او بعنوان قهرمان ملي يلد نميكردند چرا بايد بمناسبت اين فداكاري مسابقات و يا نمادي در خور شان او ايجاد شود افسوس و صد افسوس كه حتي مجسمه اي هم كه در سالهاي قبل بياد او ساختند و در ابتداي بلوار چهل متري كوي ذوالفقاري ابادان نسب نمودند از جاي اصلي آن در ميان ميدان به چند متر آن طرفتر و در نقطه كور بصري قرار دادند تا شاهكار جناب شهردار و شوراي شهر بيگانه با شهدا كه فلكه اي چند باره مورد ساخت و ساز قرار گرفته در چشم قرار بگيرد ظاهرا نماي ميدان بواسط مجسمه شهيد مورد تعدي قرار گرفته بود.
افسوس و صد افسوس كه بايد بر شهرم بگريم بايد فراموش كنم كه آنان كه در زمان جنگ فرار را بر قرار ترجيح دادند و بعد از جنگ طلبكارانه بر مصدر امور شهري آغشته بخون هزاران شهيد اين شهر و شهداي ديگر نقاط قرار گرفته اند خود را در چنان جايگاهي ميدانند كه ديگر دم زدن صوري از شهدا را هم لازم نميبينند بر خود لازم نمي بينند كه در مراسم بزرگداشت شهدا شركت كنند تا آنجا كه فرياد اغشته بدرد دادستان محترم و دوستدار شهدا را هم بگوش برسانند .
خدايا چنان كن سرانجام كار كه تو خوشنود باشي ما رستگار
التماس دعا يا علي
سلام
اين جوان قديم كه روي صندلي لم داده يكي از رزمنده هاي سالهاي دفاع مقدس است به نام حاج محسن پور
كه وجودش نعمتي است براي جوانان شهرمان سالها توی جبهه حضور داشتن و خصوصا با شهیدان و خانواده شهدا ارتباط داشتن روح لطیفی خداوند به ایشان عنایت نموده و حضور و جودش نعمتی است برای امثال من حاجی زمان جنگ یک وظیفه سخت بگردن داشت چون مدت زیادی کارش در تعاون سپاه بود ( البته با تعاونی اشتباه نشود) موقع شهادت خیلی از بچه ها او بود که خبر شهادت را که هر کسی حاضر به انجام آن نبود به عهده داشت نه اینکه برایش راحت بود ولی خوب هر کسی را برای هر کاری نساخته اند ای کاش خبر شهادت مرا هم اگر خدا عنایت کند او بخانواده ام برساند. حاجی سالهاس که از کارش در سپاه بازنشسته شده اما قبل از آنقلاب و جنگ دارای مغازه ای در بازار جمشید آباد آبادان بود که الان هم به همان کارش که عطاری باشد مشغول است دعا كنيد وجودش بي بلا باشد .
التماس دعا یا علی
بسم رب اشهدا
سلام
الان كه دارم اين مطلب را مينويسم بعد از مدتها بار ديگر لطف و رحمت بيشتر الهي خودش را بصورت باران زيباي پائيزي نشان داد تا بازهم به ما انسانها ياد آمري كند كه در عصر و دوراني كه بقول بعضي ها عصر ديجيتال است و دوران قبل از آن هم هر يك نامي داشتند انسان با تمام پيشرفتهايش و تمام توانمندي هايشِ در انجام و ايجاد بزرگترین صنایع برای انجام كوچكترين اعمالش محتاج ذات بي همتاي اوست آري ما محتاجيم و او غني ما فقيريم و او دارا .
لحظاتي بيرون رفتم تا بارش باران رحمت خدا را بر زمينش شاهد باشم دقايقي ايستادم و ديدم كه چگونه شب پره اي بال و پر زنان خودش را بدامان درختي رساند تا از قطرات باران در امان بماند ؛ اري خدائي كه ما را آفريد همواره ما را در پناه خود دارد اما انسان مشكل بزرگي كه دارد غرور است و غرور.
توي عمليات فتح المبين عراقي ها منطقه را مين گذاري كرده بودند و كار هم خيلي سخت بود بعد از ابادان ازاد سازي بستان بررايمان خيلي مهم بود اما هنوز آن تجربه را بدست نياورده بوديم موقع شروع حركت نيروها باران بشدت شروع به ريزش كرد نيروها هم به صلاحديد فرماندهان عمليات را شروع كردند فرداي آن روز اسراي عراقي گفته بودند كه ما ميدانستيم كه شما قصد انجام عمليات داريد اما با شروع باران و حجم زياد آن بر اين تصور بوديم كه ديگه منصرف شده ايد و عمليات را انجام نخواهيد داد كه همين باعث غافلگيري ما و پيشرفت سريع شما شد.
البته اين فقط يك جلوه اين رحمت الهي بود چون منطقه تازه مين گذاري شده بود در اثر باران خاك اطراف مينها نشست كرده بود و نيروهاي تخريب چي با كمترين مشكل موفق به پيدا كردن ميادين مين شده بودند.
خوب هنوز باران ادامه دارد خدا را شاكرم كه بازهم شاهد الطاف الهي بر اين ديار هستم .
التماس دعا يا علي