تبليغاتX
با شهیدان آبادان

بسم رب الشهدا

سلام

لرزیدن گوشی تلفن و دیدن علامت پیامک این بار خبر خوشی به همراه نداشت خبر بسیار درد ناک بود آیت الله العظمی بهجت از میان ما رفت خبر بسیار کوتاه است اما دنیائی مصیبت در خود دارد همچو کسی شاید نتوان با هزاران نفر مقایسه اش کرد اما ام نیز پر کشید و رفت.

رحلت عالم متقی و پرهیز کار آیت الله العظمی بهجت را به امام زمان و نائب بر حقش امام خامنه ای و تمامی شیعیان و مردم ایران تسلیت گفته و از خداوند متعال برای خانواده محترم ایشا ن درخواست صبر و تسلا بر این مصیبت عظمی مسئلت مینمایم .

التماس دعا یا علی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا

سلام

وقتي جمعه ميشه اين دل عجيب ياد اون روزها مي افته كه براي خودمان دنيائي رويائي داشتيم دنيائي كه توي اون پول و مال ومنال ارزش حساب نمي شد روزهائي كه كسي بخاطر اينكه مي جنگيديم  ما رو به خشونت طلبي متهم نميكرد روزهائي كه حزبي نداشتيم بجز حزب الله رهبر و مقتدائي نداشتيم بجز روح الله ، هرچند كه حالا هم ما  حزب مان همان حزب الله است و رهبرمان هم  شاگرد همان روح الله اما ديگه بعضي ها حزبشان قبله اشان است و حرف حرف خودشان دم از ولايت و دوستي اوميزنند اما خر خودشان را ميرانند ياد اون روزهائي مي افتم كه بعضي ها چه عكسها كه بابت چند ساعت اقامتشان توي خط چندم با لباس بسيجي ميگرفتند و چه نذر ها كه براي بازگشت سلامتشان از جبهه هاي جنگ برايشان به پا نميشد ، ياد اون روزها كه هنوز اسممان رزمنده بود نه خشونت طلب ياد اون روزها كه لباس هاي شخصي تنمان بود و بسيجي اسم مان و ماوامان جبهه نه مثل ، ياد اون روزهائي كه راديو عراق ما را مزدوران خميني (ره) ميناميد و الان كه شديم لباس شخصي هاي  مزدور از زبان بعضي ها توي همين اب و خاك ، ياد اون روزهائي كه امام جنگ را در راس مسائل ميدانست اما بعضي ها مشكلات دوستانشان را مهمترين ها ، ياد اون روزها كه بايد دنبال سيمان براي ساختن سنگر دربدر ميگشتي اما كاخها بود كه بعضي ها ميساختند براي روز هاي بعد ياد اون روزها كه كه كسي هنوز بهمان نمي گفت ميخواستي نجنگي اصلا برا كي رفتي جنگ ، ياد اون روزها كه زندگي هامان ساده بود و كسي تجمل پرستي را برايمان معيار رشد نكرده بود ، ياد اون روزها كه زخم برداشتن  بدنهايمان قابل تحمل تر از زخم زبانهاي الان بود ، ياد اون روزها كه غربي ها هر چي سلاح داشتند دادند به عراق ياد اون روزها كه گاز خردل سينه ها را سوخت ياد اون روزها  تاول ها بر تنها نشست ياد اون روزها كه سازندگان اون گازها منفور بودند ياد اون روزها ..... اره ياد روزهائي ميافتم كه رئيس جمهورم بسيجي بود و جانباز و منفور غربي ها  ياد روزهائي كه همپاي ما در جاي جاي جبهه بود خاك جبهه بر تنش بود و عرق تنش بوي عطر بهشت ميداد ياد اون روزها كه درد درد مستضعفين بود ياد اون روزها كه اسير دشمن بودن ارزش بود و زنداني نظام ننگ چون خائن بودن حامي نداشت ولي ديگه اين روزها هر كي وابسته تر براي بعضي ها عزيز تر، حرف امام  و رهبري  گرفتار هزار تاويل و تفسير  ،  مدعاي اطاعت از امامند ولي گوش و چشم بسته بر هتاكي هاي دوستان بر روح خدا ، درد بعضي ها زندان رفتن جاسوسان و عزا گرفتن براي ناراحتي هاي غربي ها  ، راستي بازهم بوي سیانور مي اید اما اين بار از دهان بعضي دوست نماها راستي اين روزها چرا قبله بعضي ها جهتش عوض شده من درست نمي بينم يا اينكه واقعا قبله عوض شده  ؟ براستي چرا بازهم بوي خردل مياد ولي كسي ماسك نميزنه آهاي امل اين بوي خردل ساندويچ مك دونالده هنوز هم توي توهمات خودت هستي هنوز هم فكر ميكني غرب و غربي بده نه بابا اونها ملاك خير و شر هستند اون موقع هم به تو اگر ميخواستي خردل ميدادند اما تو اشتباه كردي كه كينه اي شدي اصلا كينه كورت كرده نه گاز خردل سينه ات اگر ميسوزه مقصر خودت هستي از بس كينه اي هستي بابا دنيا عوض شده رئيس جمهور بايد بسيجي نباشه زشته غربي ها راضي نميشن بايد اهل بريز و بپاش براي دوستان باشه نه بفكر اون پيرزن و پير مرد مفلوك توي اون روستاي دور افتاده ادم شمال شهر ها را ول كند برود شمال كشور تو  اون روستاهاي دور افتاده كه چي رئيس جمهور بايد دم از امام  شهدا بزنه ولي اگر دوستان هر چي دلشان خواست به اونها توهين كنند و او حناق بگيره و سكوت ، از چيزي نترسه الا از غربي ها بايد دم به دقيقه برا عرض ارادت خدمت شان برسه اصلا رئيس جمهور بايد مدال هايش را بدهد به خادمان حزب و گروه چه معنا دارد با مادر و پدر شهيد خوش و بش كردن  و دادن نشان افتخار ،جوانها هم خوب هستند البته رايشان تا بهشان رسيدي هي جوان و جوان بكن اما همينكه به كام رسيدي؟؟؟؟؟؟  اره تو توهم داري كه فكر ميكني اگر رئيس جمهورت بسيجي باشد خوبه تو توهم داري و هنوز توي رويا زندگي ميكني اگر بسيجي بودن را افتخار بداني تو تاريخ مصرف داشتي تو بايد در مقابل غربي ها ذبح ميشدي تو متحجري چون بلد نيستي دم به دقيقه راي عوض كني هنوز فكر ميكني بايد مستضعفان بر زمين حاكم شوند  اصلا خيلي بي خود كردي كه ................ياد خيلي چيزها ميافتي

از كجا رفتي كجا ميگن زياد نرو تو فكر دنيا عوض شده يك خورده به روز باش اگر ميخواهي جائي ميون جمع داشته باشي به روز حرف بزن هر چي ميگي يك فحش هم به نظام بده تا عزيز بشي اصلا از گذشته ات استغفار بكن اينقدر هم از شيميائي بودنت دم نزن مگر براي خدا نبوده پس خفه خون بگير اون موقع غربي ها يك غلطي كردند يادت نرودها كينه اي بارتان آوردند و چشمانتان كور  الان با اون موقع خيلي فرق كرده اند ميگي نه برو بشين پا صحبت مدعيان  اونها تا بهت بگند چقدر دوستي باهاشان خوبه  خيلي خوبه  خوب .

دو سه تا عكس از اون موقع ها گذاشتم تا يك خورده دلم باز بشه  بسيجي بسيجيه چه رئيس جمهور چه چه سپور قدمش روي تخم چشمم و تا اخر بيسجيم  وخاك پاي هرچي بسيجي و افتخارم داشتن رهبري بسيجي و رئيس جمهوري بسيجي او که جنگ احزاب علیه اش براه افتاده.

 

اولی خودم هستم و لباس شخصی بعدی احمد دیدار و بازهم لباس شخصی اون پشتی مهدی رضا گاه باز هم لباس شخصی

اون لباس شخصی ابیه چون خیلی خشونت طلب بود شهید شد و اسمش هم سید ابراهیم حجازی است همه اشان هم بچه های ابادان به ترتیب مهران صادقی فرشاد بهاری علیرضا احمدی و محسن اما فامیلش یادم رفته جفتیش هم از بیخ اسم و فامیلش از یادم رفته

 

اوه اوه این هم خودم هستم توی اوج خشن بودن

راستی درختای نخل جزیره دیگه اینطوری نیستند

التماس دعا یا علی

+ نوشته شده در جمعه 1388/02/25ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا

سلام

اگر زديدن يوسف بريده شد انگشت          جمال يوسف زهرا (س) هزاران يوسف كشت

جمعه ها هميشه با خودش يك غم همراه داره غمي به طول عمر انسان ، غم فراق و شوق انتظار ، انتظار لحظه وصال ، اما منتظر بايد كه بريا اين انتظار هزينه كنه ، بي زخم و زحمت نميشه ، ديدن جمال روي مهدي چشم ميخواهد اما نه چشم سر كه ناتوان و گناه بار است به اندازه عمر انسان ديده بايد پاك بشه نه آلوده هرزه گي هاي زمانه .

دريغ و صد دريغ كه باز هم جمعه اي آمد و تو نيامدي ترسم كه تو بيائي و من نباشم

 

توي پست قبليم از رزمندگان گمنامي نام بردم كه كمتر بياد مي ايند كساني كه وجودشان همچون سلاح و نفرات تاثير گذار بود كساني كه ماندند تا دين بماند ، عشق معنا پيدا كند ، ارض و عرض مان خللي نيابد اري بقول بهرام مهتابي عزيز كسي آن پيرمرد نظافتچي را بياد نخواهد آورد همو كه ماند تا ماندگار شود اما امروز ميخواهم بازهم نامي از خانواده اي ببرم كه  از طيف همين رزمندگان  هستند خانواده ايثارگراني به نام بهارستاني  سر كوچه خانه پدري ام در محله كفيشه ابادان مغازه عكاسي بود كه پسراي خانواده در اداره آنجا شريك بودند به همراه پدرشان و در خانه اشان در سرويس قنواتي هم تعدادي گاو شيرده داشتند كه بخشي از هزينه زندگيشان را از آن راه تامين ميكردند  بعداز انقلاب و دو هفته اي به شروع رسمي جنگ مانده يكي از پسراي اين خانواده به نام غلامرضا كه سرباز ژاندارمري بود در قصر شيرين  به اسارت دشمن در آمد و خانواده اش اطلاعي از او نداشتند تا جنگ شروع شد اوضاع بد جوري خراب بود علي رغم هشدارهاي قبلي از سوي دلسوزان ارتش و سپاه كه عراق دارد آماده جنگ ميشود متاسفانه رئيس جمهور وقت يعني بني صدر كه آن موقع فرماندهي كل قوا از سوي امام به او تفيض شده بود با كبر و خودبيني وقعي به گزارشات نمي نهاد و همواره بر نظريه پوچ خود كه عراق جرات حمله را ندارد پافشاري ميكرد و هنگامي كه دشمن تهاجم را شروع كرد در كل منطقه نه سلاح سنگيني بود و نه نيروهاي آماده نظامي در كل آبادان هم يك توپ 106 موجود بود كه تنها براي آموزش از جزيره خارك به آبادان آورده شده بود و مهمات آن تنها سه تير گلوله بود ، از راديو نفت آبادان دائما از كساني كه داراي جيپ بودند درخواست ميشد كه به پادگان دژ خرمشهر مراجعه كنند و يكي از كساني كه داراي جيپ مورد نظر بود فرزند بزرگ اين خانواده يعني كرم بود كه با شجاعت تمام خودش را به پادگان دژ رساند و بر روي جيپش 106 نصب كردند و خودش هم بعنوان راننده به جنگ دشمن ر فت تا اينكه بعد از ده ها درگيري عاقبت جيپش را در محل پادگان منهدم كردند و او نيز تا مدتي در منطقه ماند تا وضعيت خرمشهر به اشغال دشمن در آمد و آبادان نيز به محاصره اما در ايامي كه او در حال نبرد در خرمشهر بود پدر و برادر كوچكش كه بعد از فرستادن مادر و خواهرانش قصد خروج از آبادان را داشتند در روي جاده آبادان و اهواز به اسارت دشمن در آمدند و جالب اين كه بعدا خود حاج غلامرضا برايم تعريف كرد كه روزي در اردوگاه اسرا بودم كه ديدم كسي مرا صدا ميزند سرم را كه بلند كردم ديدم  پدر و برادرم بالاي سرم هستند ، اما خود كرم بعدا در اثر بيماري برحمت خدا رفت اما قبل از آن برادر ديگرش حسن كه با ماندنش در ابادان هم به وضع گاوهايشان كه امكان انتقالشان نبود رسيدگي ميكرد و هم شير و ماست  براي فروش به مغازه هائي كه هنوز كركره هاي خود را پائين نداده بودند و مايحتاج خانواده هائيي كه در سطح شهر مانده بودند ميبرد تا اينكه شبي از شبها كه دشمن شهر را زير آتش سنگيني گرفته بود او نيز در اثر اصابت تركش روح لطيفش به شهدا پيوست،

 آري امثال خانواده بهارستاني در ابادان حماسه ها آفريدند حماسه هائي كه شرح آن در اين مختصر نيست براستي چه موقع اين حماسه ها به رشته تحرير و تصوير در مي آيد ؟

روز جمعه تعلق به امام عصر حجت ابن الحسن مهدي زهرا (س) دارد بر جمال دلرباي مهدي (ع) صلوات

  التماس دعا یا علی

+ نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا

سلام

سالهاي دفاع مقدس مملو از وقايع و اتفاقات بيشماري است كه متاسفانه تحت الشعاع بخش نظامي و عمليات نظامي ان قرار گرفته است و در واقع هر گاه ا زحماسه دفاع مقدس نام برده ميشود  رزمندگان  مسلحي كه تحت امر سپاه يا ارتش بوده اند در نظر گرفته ميشود اما دفاعي كه فراموش شده است دفاع همه جانبه اي است كه قشرهاي مختلف را در بر گرفت ، اين نقش افرينان دفاع مقدس كه گمنام مانده اند در شهر ابادن نمود عيني يافتند رزمندگان گمنامي كه سلاحشان ابزار كارشان بود ابزاري كه به همت آنان باعث شكست و هزيمت دشمن گرديد شايد خنده دار باشد كه بيل و كلنگ يك كارگر شهرداري را بتوان سلاح ناميد اما در شرائط جنگي كه بر ابادان رفت مشاغل زيادي با حضور خود توانستند در پايداري اين شهر مقابل دشمن  و ناكامي او نقشي اساسي را داشته باشند اما تاكنون هيچ گونه تلاشي براي ثبت و ضبط خاطرات اين رزمندگان گمنام انجام نگرديده است كه با توجه به گذشت سالها و فوت و كهولت سن بسياري از آنان بخش عظيمي از اين مجموعه گرانقدر ديگر در دسترس نيست براستي ايا رزمنده اي كه در شهر سلاح بدست بود نيازي به غذا و نان نداشت ؟ در زمان جراحت و زخمي شدن چه كسي به ياري او شتافت ؟ بسياري از ادارات و سازمانهاي موجود در ابادان  مانند سازمان اب و برق ، پالايشگاه ابادان ، جهاد سازندگي ، اموزش و پرورش ، شهرداري   ووووو به سهم خودنقش افريني كردند ، پاي صحبتهاي يكي از اين عزيزان بودم كه پرسنل آتش نشاني پالايشگاه بود بسياري از همشهريانم شايد اين را ندانند كه تا قبل از شروع جنگ  شهرداري ابادان فاقد آتش نشاني بود و اطفا حريق در سطح شهر نيز توسط آتش نشاني پالايشگاه انجام ميشد ، با شروع جنگ اين مجموعه بايستي هم آتش سوزي هاي سطح شهر را خاموش ميكرد و هم تاسيسات نفتي را ، كه مهار آتش حاصله از نفت كه بخودي خود كاري سخت و خطرناك است در شرائط جنگي كه آتش خمپاره ها و توپخانه دشمن نيز ادامه داشت  خود حماسه اي است كه  پرداختن به آن ميتواند دست مايه داستانهاي بسياري باشد ، يكي از اين عزيزان  برايم از روزهائي تعريف كرد كه موقع رفتن براي مهار آتش 5 نفر بودند و موقع بازگشت يك يا دونفرشان شهيد شده بود ياد از روزهائي كرد كه حين اطفا حريق خود در آتش گم ميشدند و حكايتشان روايت ققنوس ميشد كه در آتش زاده ميشد اري شهدايو جانبازان فقط به رزمندگان نظامي تعلق ندارند بسياري از شهداي شهرم را از اين گونه افراد تشكيل ميدهند كساني مانند شهيد درياقلي كه  داستان حماسه اش دارد به فيلم تبديل ميشود و ظاهرا روزهاي آخر فيلم برداري در حال طي شدن است و منتظر هستم تا حاصل كار را ببينم البته اميدوارم كه مانند بسياري از كارها حاصل آن رزميدن دوستان تهراني و اصفهاني  و فرار ما اباداني ها نباشد .

پانوشت

اين جمله معترضه ام بابت ناديده گرفتن رزم ما اباداني ها در تمامي فيلمها و سريالهاي ساخته شده در طول ساليان گذشته است كه متاسفانه جنگ و رزم فقط در چنگ عزيزان اين دو شهر تعريف شده و اين در حالي است كه غير از اين ميباشدو دريكي دو ماه اوائل دفاع مقدس اين عزيزان يا در اين مناطق نبودند يا معدود نفرات حاضر هم نقش كليدي نداشتند اما در سريالها !!!!!!!!؟؟

بماند كه درد دل بسيار است.

التماس دعا يا علي

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/09ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا

سلام

امشب خبر دلسوزی را شنیدیم خبر شهادت ۵۷ زوار کربلای حسینی ، خوشا به سعادتشان شهادت آنهم به دست بدترين دشمنان اهل البيت واقعا سعادت است.خوشا به حالشان

التماس دعا ياعلي

+ نوشته شده در جمعه 1388/02/04ساعت توسط علیرضا بختیاری |

بسم رب الشهدا

سلام

توي چند قسمت راجب كتاب دا نوشتم و اينكه اين كتاب  واقعا استثنائي در ادبيات دفاع مقدس است خوب افراد و اشخاص متعددي هم با خواندن اين كتاب تقريبا حس مشتركي داشتند و احوالات روحي آنها با خواند اين كتاب متغيير شد اما در اين مدت اظهارات زيادي در مورد ساخت فيلم سينمائي يا سريالي از اين كتاب در جريان است كه تعدادي از هنرپيشه هاي زن كشورمان اظهار علاقه كرده ان بتوانند نقش خانم حسيني را بازي كنند كه جاي حرف و حديث بسياري دارد  اما اين بماند تا براي درك مطالب بعدي كه خدمتتان عرض ميكنم ذهنيتي داشته باشيد جمعه شب من هم فرصتي داشتم تا به تماشاي سريال حضرت يوسف بنشينم سريالي كه همه تقريبا آن را ديده اند و در اينجا قصد تشريح آن را ندارم فقط از باب تذكر بگويم كه ما مسلمانيم و به اين هم افتخار ميكنيم و اگر بعضا افرادي نوع پوشش و لباسشان با معيارهاي ديني نميخواند دليل بر عدم اجراي احكام خدا و دين مبين اسلام نيست و در دين و آئين ما نسبت به ارايش زن و احكام آن با توجه به جايگاه زن در دين  دستورات شفاف و واضحي داده شده كه مبناي آن حفظ شان و كرامت زن بعنوان يك انسان و نه يك كالاي قابل استفاده ميباشد البته رعايت نكات و محرمات شرعي فقط اختصاص به زنها ندارد و مردها هم شرائط و دستورات خود را دارند  اما در اين سريال كه دست پخت يكي از كارگردانهاي مقيد به مسائل اسلامي است متاسفانه اين احكام ناديده گرفته شده و با گريم و ارايشهاي بسيار اين شان و جايگاه ناديده گرفته شده است اما موضوعي كه بازهم جاي تاسف دارد اينكه ايشان اين داستان زيبا را كه در قران به آن احسن القصص نام برده در حد يك رمان عاشقانه و داستان عاشق و معشوقي است نزول داده و در اين بخش اخير انقدر قضيه راسخيف كرده كه انسان شرمش مي ايد بتواند مطلبي بگويد براستي زليخا در قصر به ان بزرگي جائي را نداشت كه جواب بعله خود را بدهد كه حتما مثل دخترك هاي عاشق پيشه بعد از آن همه ماجرا كه در نهايت به عابد شدن وي انجاميد در وسط خيابان و در حالي كه جمعيت براي ديدن حضرت يوسف  اجتماع كرده اند با ناز و ادا او را صدا بزند و عشق دوران دوري اش از يوسف را تكرار كند و در همانجائي كه كه همواره به انتظار او مي نشست  بعله را بگويد ؟ براستي چرا اين چنين با عالي ترين داستانها برخورد ميكنيم در اينجا قصد بررسي اين سريال و ايرادات فني آن را ندارم كه خود حديث مفصل است و ديگران به آن در رابطه با اشكالات و ايرادات قراني و تاريخي آن اشاره كرده اند اما براستي وقتي با داستان قران اينگونه رفتار ميكنيم پس با وقايع اين كتاب چه ميكنيم و براستي چه كسي لايق كاررداني اين فيلم و يا سريال در رابطه با كتاب دا است و چه هنرپيشه اي ايفا كننده نقش او البته يكي از خانمهاي هنرپيشه خود را زودتر از همه مشتاق اين نقش معرفي كرده اما براستي ايا ايشان لايق اين نقش هست قصد توهين ندارم اما براستي ايشان كمترين تشابه با خانم حسيني بجز زن بودن را دارد ؟  خيلي از هنرپيشه هاي زن ما كه براي سيما و سريال آنچنان حجاب  كه الحق موقع محجبه بودن زيباتر و با كلاستر نماين ميشوند مي پوشند كه باور اينكه اينان هرگز حاضر به ديده شدن تار مويشان توسط نامحرم راندارند در ذهن نميكنجد ولي عكسهاي بد حجابي و بي حجابيشان در وبلاگها و وبسايتها بوفور ديده ميشود ديگر جاي شك و ترديدي براي ايمان به اينكه سپردن نقشهاي اينگونه را به هر كسي باقي نخواهد گذاشت براستي كسي كه اعتقاد به چيزي نداشته باشد چگونه ميتواند آنرا به ديگران بقبولاند در كتاب دا يكي از مهمترين نكات حفظ حجاب آنهم چادر توسط وي در بدترين شرائط درگيري و حتي مجروح شدن ايشان است كه بجز اعتقاد به آن هيچ دليل ديگر وجود نداشته است حال براي بيننده جوان و نوجوان ما چطور ميتوان جا انداخت كه هنرپيشه اي كه تصاوير بد حجابي وي به شكل پوستر در بازار خريد و فروش ميشود و رنگ و لعاب ارايشش ميتواند براي تابلوي نقاشي بزرگ استفاده گردد آئينه اي از خانم حسيني باشد افراد و در اثر پذيري نقش تاثير بسيار دارند براستي نقش حاجي در فيلم آژانس شيشيه اي را اگر كس ديگري بجز پرويز پرستوئي بازي ميكرد باور پذير بود كاري به نوع بازي وي ندارم اما رفتار و منش وي تاكنون هيچگاه با ذهنيت من تفاوت نداشته است چون تاكنون رفتار و حركات غير اخلاقي از ايشان نديده و نشنيده ام و اگر هر فيلم ديگري هم كه بازي كند بازهم برايم قابل قبول است ولي همچو نقش را كدام كارگردان و كدام هنرپيشه زن  ما ميتواند بسازد و يا بازي كند براستي كارگردانهاي ما اين رخداد را تا حد يك قصه عاشقي بين خواهر و پرادر و يا پدر پائين نمي آورند آخر چطور كارگرداني كه داعيه دين داري دارد آنگونه يك داستان كاملا مفهوم و بدون ايهام را در حد يك رمان مبتذل عشقي پائين مي آورد اما كارگردانهائي كه تمام هنرشان در فيلم هاي جنگي توليد حاجي و سيد است قادر به انتقال مفاهيم عالي دفاع مقدس و دفاع مردم شهرهاي جنگي را دارند اولين مشخصه آن دفاع از شهر خرمشهر توسط دوستان غير خرمشهري و آباداني و حضور خيل رزمندگان خصوصا شهرهاي ......و...... (سانسور كردم تا كسي ناراحت نشود اما واقعيت تلخ اين است كه ما متهميم كه از شهرمان دفاع نكرديم و ديگران آمدند و نگذاشتند كه آبادان سقوط كند ) در اين شهر بوده و نقشهاي فرعي و پيش پا افتاده را خرمشهري و اباداني ها عهده دار بوده اند ، در مورد ديگر مسائل هم قابل پيش بيني است آخرش داستان بدون قضيه عشقي پايان نميپذيرد و داستان ازدواج وي با همسرش را هر جور هست اصل قرار داده و در واقع خط سير را از نگاه همسرش به توجه وي  به او و باقي قضايا و الفاتحه براي اين كتاب .

شايد مرا متهم به پيش داوري نمائيد اما عين حقيقت است نگاهي به فيلمهاي دفاع مقدس بياندازيد تا درد مرا درك كنيد به هر شكلي كه هست يك قصه عشق و عاشقي باسمه اي را در فيلم قرار داده و بدون توجه به اصل فيلم جنگ در حاشيه قرار گرفته و باقي قضايا قهرمانها داستان هم یا حاجی هستند یا سید و یا تازگی ها دزد و معتاد و لاتهای محل .

خوب ميدانم كه ما ايراني ها زياد حوصله خواندن مطلب را نداريم اما نميشود هميشه بخواست خواننده رفتار كرد چون بايد بعضي  وقتها گفت و نوشت تا سندي باشد و يادگاري .

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01ساعت توسط علیرضا بختیاری |