تبليغاتX
با شهیدان آبادان - يادشهداي سينما ركس ابادان گرامي باد

بسم رب الشهدا

سلام

شب دير وقت از سينما امدم البته نه الان سال 57 را ميگويم تابستان بود و ما هم بیکار و بي برنامه يعني راستش اصلا چيزي بنام برنامه و اوقات فراغت دخلي توي برنامه زندگي مردم نداشت همينكه روزشان را شب كنند و شبشان را صبح هنر كرده بودند البته اون موقع درگيريهائي راه افتاده بود ولي هنوز انچنان كه بايد و شايد امكان آن در شهري مثل ابادان كه شاه منبع اقتصاديش در آن متمركز بود و ساواكش يكي از قويترين ساواكهاي ايران بود به اين راحتي نبود اما مثل همه شهرها تظاهراتي هم شكل گرفته و درگيريها شروع شده بود بگذريم دير وقت از سينما بهمنشير برگشتيم فكر ميكنم فيلمي رزمي  بود و طبق عادت هم جو گير شده بوديم و مثل هر بار كه با ديدن فيلم تازه تا برگشتن خانه در قالب ان فيلم فرو ميرفتيم تا خود خونه مشغول هاي و هوي بوديم و يك پا رزمي كار كمربند همه امان هم شال بند قرمز ، تا رسيديم خانه مثل مرده افتاديم توي رختخواب و نفهميديم كي صبح شد فقط با ضربات تندي كه بدر خانه ميخورد متوجه شديم كه كسي پشت در خانه است و از نوع ضرباتش معلوم كه عجله دارد مادرم او را مخاطب قرار داد و با شنيدن صدا متوجه شديم پسر عمه مادرم كه ما به او دائي ميگفتيم هراسان پشت در است صحبت از اتش گرفتن سينما ركس بود و اينكه موقع نمايش فيلم سينما اتش گرفته و بنده خدا  دائي براي اطمينان از سلامت ما خودش را به خانه امان رسانده البته دائي ادم خوش قلبي بود و عاقبت مزد خودش را هم در جنگ گرفت سال 62 يك تركش رابطه او و جهان مادي را قطع كرد (خدا رحمتش كند) من تا اسم اتش آمد مثل فنر بلند شدم و صورت نشسته دويدم سمت دوچرخه ام تا بروم ببينم كه جه خبر شده كه صداي مادرم و دائي مرا ميخكوب كرد كه هيچ جائي نميروم و من هم كه اون موقع تازه 11 سالم بود ديگه جرات بيرون رفتن را تا خروج مادرم پيدا نكردم راستش حسابي از مادرم حساب ميبرديم مادرم بعد از  دادن صبحانه به ما به همراه يكي از زنان همسايه به سمت قبرستان ابادان كه جسدهارا به انجا منتقل ميكردند رفت و وقتي كه برگشت مثل آدمهاي ديوانه شده بود وقتي از جسدهائي كه چطور جزغاله شده بودند ميكرد دل ما بهم ميخورد من تا عصر كه مادرم به خانه خواهرم در ايستگاله 3 قدس رفت نتوانستم بيرون بروم همينكه مادرم بيرون رفت من هم الفرار سريع رفتم سمت سينما مامورهاي شهرباني اجازه عبور به كسي را نميدادند و ساختمان سينما هم كه در طبقه دوم پاساژ ركس بود مثل غول خاموشي بود كه هنوز از بعضي قسمتهاي ان دود و بوي مشمئز كننده اي به مشام ميرسيد تنها كار من پرسه اي اطراف آنجا بود و بس جمعيت زيادي هم به دور سينما جمع شده بودند و صحبتها و شايعات زيادي رواج داشت يكي از افرادي كه ميگفت ديشب انجا بوده گفت كه وقتي كه سينما آتش گرفت و دود از زير شيرواني هاي سقف بيرون زد تعدادي براي نجات مردم به سمت در آهني سينما رفته اند اما با در قفل روبرو ميشوند يك بنده خدائي هم ميخواسته براي شكستن در با ماشين شورلت خودش به در سينما بزند كه ماموران شهرباني كه از ساختمان شهرباني تا آنجا فق 50 متر فاصله داشتند با حضور خود مانع از شكستن در ميشوند و يكي از افسران با زدن دستبند بر در سينما همه را از آنجا دور ميكند و بعد هم كه ماشينهاي آتش نشاني پالايشگاه بعد از كلي تاخير كه مي آيند مخزنهاي آنها بدون آب بوده كه اين مطلب را من هم آنزمان و هم بعدا از افراد زيادي شنيدم چه كساني كه خود آنزمان در آنجا بودند و چه افراد ديگر كه از افراد موثق نقل قول ميكردند البته ظاهرا يكي دو نفري هم از دستشوي سينما موفق به فرار شده بودند كه اگر اشتباه نكنم مصاحبه يكي از انها را با يكي از نشريات به ياد دارم كه بعد از فرار از سينما ماموران شهرباني او را دستگير و مدتها مورد ضرب و شتم بوده خلاصه اين بود خاطره من از واقعه اسفناكي كه در تاريخ انقلاب اسلامي بعنوان يكي از برگهاي جنايت خاندان پهلوي ثبت و ضبط شده راستي چگونه ميشود كه ماشينهاي آتش نشاني پالايشگاه كه الان با وجود تحريمها و نبود آن نظم سابق بازهم غير ممكن است كه ماشيني بدون اب باشد در سر حادثه اي اينچنين فاقد اب بوده باشند و يا چرا ساواك شاه كه بدلائل همجواري با كشور عراق و وجود بزرگترين پالايشگاه كشور درآبادان سيطره اطلاعاتي عجيبي بر تمام شئون جامعه داشت متوجه تحركات به اصطلاح خرابكارهانشد و چرا خرابكارها بايد بيايند بيخ گوش شهرباني ابادان و آنهم سينمائي را كه سينماي به اصطلاح فرهنگي بود را به آتش بكشند و نه سينمائي كه فيلمهاي آنچناني را و يا سينما تاج را كه دور از دسترس نيروهاي امنيتي بودندرا ؟ قدر مسلم و طبق گفته شهود عيني كه حتي ديروز مركز آبادان با يكي از آنها مصاحبه اي را داشت تمام تماشاچي هاي فيلم فرصتي براي فرار از آتش نداشته اند و واقعا چطور اين همه انسان كه قاعدتا با ديدن آتش متوحش شده و بدنبال راه فراري ميگردند هيچ واكنش از خود نشان نداده اند با توجه به اينكه حتي اگر درها آهني بودند كه نبودند در مقابل فشار جمعيت فرو ميريختند پس چرا همچو وضعي پيش نيامد ؟ جواب خيلي ساده است طراحان اين برنامه بخوبي ميدانستند كه بايد شاهدي باقي نماند و براي اينكار سينما ركس انتخاب شد تا با توجه به فضاي مناسب آن با استفاده از گازهاي بيهوش كننده فضا را مسموم كنند و بعد از آن با اتش كشيدن سينما با مواد زود اشتعال بتوانند به هدف خود برسند و دقيقا سينما ركس به اين دليل انتخاب شد چون با توجه به اينكه در ارتفاع بود مردم قادر به كمك و سوراخ كردن ديوارها نبودند و كمك رساني هم امكان نداشت .

راستي اين قدرت بجز در اختيار حكومت پهلوي در اختيار كه بود احتمال استفاده از گاز بيهوش كننده كه قطعا در اختيار دولت وقت و دستگاه امنيتي ان بوده از اولين روزها بر زبان مردم بود بهر حال رژيم با آتش زدن سينما قصد داشت تا با توجه به اينكه اخبار ايران آن زمان راس خبرهاي دستگاه هاي خبري بود و ابادان هم شهري بود كه در جهان مطرح بود انقلابيون را افرادي فاقد منطق و روح انسانيت و افرادي فاقد هر گونه شعور و تمدن معرفي كند اما دست تقدير الهي به ان حكومت امان نداد تا به اهداف خود برسد البته دست رژيم پهلوي خيلي زود آشكار شد چرا كه با كشتار مردم در مسجد كرمان و قتل عام مردم در ميدان ژاله و يا شهداي تهران عمق وحشي گري خود را به نمايش گذاشت .

در اين جنايت پلوي بودند خانواده هائي را كه دسته جمعي بشهادت رسيدن مانند خانواده سازش كه چند فرزند و عروس خود را از دست دادند خانواده هاي ديگر كه حال ذهنم ياري نميكند .

خدا كند بلكه مسئولين بفكر بيافتند و گلزار شهداي شهرم را از اين وضعيت ناپسند نجات دهند گلزاري كه دنيائي از خاطرات در آن مدفون است و بزرگداشت آن در واقع تکریم اعتقادات یک ملت است.

چند تا عکس از مدف این عزیزان گذاشته ام به امید رضایت این شهدا از خودم .

التماس دعا یا علی

 

البته اين هم تمام زحمتي است كه بنياد شهيد و امور ايثار گران بخود داده البته نه خانواده شهدا و نه جانبازان آنطور كه بعضي ها فكر ميكنند چيزي نصيبشان به آن حدي كه لايقش هستند نشدند اما بگذريم ...

مزار شهيدان سينما ركس /گلزار شهداي ابادان

 مزار يادبود شهداي سينما ركس

 اين چند تا سوراخ موجود بر روي موزائيكهاي مزار هم حاصل كين دشمن بعثي است در واقع محل اصابت خمپاره هاي دشمن .

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/30ساعت 16:24 توسط علیرضا بختیاری |