بسم رب الشهدا
از در اتاق كه پايم را بيرون ميگذارم لهيب گرما ميزند به صورتم كه «كجائي آشنا ؟» و خنكاي رخوت آميز باد كولر را از تنم بيرون ميكند . نميدانم تابستان براي بقيه چه چيزهايي را تداعي ميكند اما مرا ميبرد به دوران كودكي و نوجواني . ياد دوراني كه آكنده از خاطرات تلخ و شيرين است .
تابستان مرا به ياد دبستان سعدي مي اندازد، آن روزها كه سال دو فصل داشت : تابستان و زمستان . نه ماه گرما و چند روزي هم سرما . آن زنگ آخر سال كه هي دل دل مي كرديم كي تمام ميشود تا بريزيم توي كوچه هاي خاطره . برويم دنبال دسته جمع كردن و شاخ و شانه كشيدن براي بچه هاي كوچه هاي ديگر . گير آوردن سه تا بلبرينگ دست دوم و درست كردن گاري براي مسابقه .
تابستان يعني سرتاسرو خنجر والي و سيب گلاب ، بستني يخي و باقله هاي خوشمزه عامو حسين ، دويدن با پاي برهنه روي آسفالت داغ و دمپائي هاي كه توي دست كرده بوديم و نالهء ننه از ترس گنده شدن پاهايمان . تابستان يعني گلوله بازي پشت خانه ننه جواد و ناله و نفرين او كه ظهر نگذاشته بوديم بخوابد ، و بعد....فرار ما و اسارت دمپائي هاي بي مصرف درچنگال او. دو گل كوچيك زدن و شكستن پنجره همسايه و كتك خوردن از دست ننه كه صد رحمت به آقا با اون دستاي قوي و بزرگش.
تابستان يعني كشيك دادن براي خوابيدن اهل خونه ، تيز كردن گوش براي سوت بلبلي غلامعلي و در رفتن از خونه به سمت سبخي ، فوتبال ، خاك ، دعوا، فحش ، قهر، و موقع برگشتن دوباره يارشدن . تابستان يعني آب پاشي پشت بام كاهگلي خانه و پهن كردن رختخواب براي خواب شب ، قصه هاي ننه و خنكاي تشك و غلط زدن ، نم كشيدن رختخواب از شرجي و عرق و ديدن جهت باد شمال با دود بيلر پالايشگاه . ريختن دوده هاي كوچك توي حياط خانه و داد و غر زدن ننه بر سر شركت نفت . تابستون و هواي داغ و پنكهء زهواردر رفته اي كه آخرش هم صداي لق لقش خوب نشد كه نشد .
تابستان يعني استخرفرحناز و توي صف بليط ايستادن و يك ساعت شنا زير آفتاب داغ داغ . تابستان يعني سينما بهمنشيرو زورو و شبها موقع برگشتن گرگ شب شدن . پيه كتك را به تن ماليدن براي بي اجازه رفتن به سينما ، مظلوم نمايي من و و دل نازك ننه . تابستان يعني آمدن شهرام و فريبرز از كويت ، سوغاتي هاي كم قيمت اما گرانبها از رفاقت و صفا ، تابستان يعني « اش تي تي » و «هف سنگ» و «آزاد» بازي . مرد شدن موقع بازي كودكانه ، ديدن خون و مرگ ، جيغ و ناله زنان و كودكان ، تابستان يعني كَرم عكاس با اون جيپ اش كه توپ صد وشش گذاشت روش و رفت شلمچه . جنگيدنش با تانكها با دلي كه پراز غم برادر بود . آخر چند روز قبل شنيده بود كه كوكاش اسيرشده .
تابستان يعني غم اسارت پدر كرم با يك برادر ديگرش توي جاده اهواز ابادان ، تابستان يعني قطع شدن سر حسن ، برادر سوم كرم عكاس .
تابستان يعني قطع برق وآب ، ريختن گليسرين توي آب شط تا قابل شرب نباشد . يعني محاصره آبادان و قد رشيد پدرم موقعي كه زمين را به اميد قطره اي آب مي كند ، يعني حفره هاي آبِ شور . تابستان يعني عطش ، يعني حسرت يك ليوان آب سرد ، يعني سنگر كوتاهتر از قدت و هرم گرما ، يعني خمپاره خوردن ماشين توزيع يخ و 48 ساعت خوردن آب داغ تانكر ، يعني اسهال خوني گرفتن ، غش كردن و گرما زدگي .
تابستان يعني شنا كردن توي نهر آب ، فرود خمپاره و تركش خوردن ، يعني سينه خونين و اذان گفتن وقتي كه آخرين نفس بالا بيايد و فرو نرود.
تابستان يعني 4/4/67 و پركشيدن 36 نفراز بچه هاي آبادان درجزيره مجنون ، يعني پس آوردن جسد فقط بعضي از آنها . تابستان يعني «جواد رضا گاه» كه روز عروسي برادرش شهيد شد.تابستان يعني برگشتن جسد رضا چند سال بعد از در آوردن رخت عزا . تابستان يعني تنگي نفس و خفگي نيمه شب ، تحفه گاز خردل اهدايي صدام . يعني جانم فداي سر امام . تابستان يعني عشق سفر و ديدن گنبد امام رضا (ع) ....