تبليغاتX
با شهیدان آبادان - یاد مردی بزرگ

-دو تا زد !

-نه عامو ! سه تا .

چند ثانيه اي طول كشيد تا عبور دو تا خمپاره حرفش را به سعيد پسر همسايه اش ثابت كند. مثل فاتحان جنگ نگاهي بهش انداخت و گفت :

-ديدي گفتم دو تا ؟ حالا هي لج كن .

- خو عامو مگه مو سربازم كه بدونم تو ئي همه سر و صدا چن تا زدن ؟

- بيچاره سي چل روزه جنگه ، هنو نفهميدي فرق خمپاره با تير چيه ؟ تازه امرو كه خيلي كمتر اينجايه زدن. ميگم عجيب نيست امرو زارشون افتاده ؟

-وا... چي بگم؟! مو كه ئي چيزا حاليم نيست ، شايد ميخوان استراحت كنن بعد  بيان آبودانه بگيرن. بچه ها ميگفتن از ايسگاه هف ميخواسن بيان داخل نتونسن . از را ماهشهرم ديگه كسي نميتونه بره . راسي بچه ها ديروز چند تا سرباز عراقيه ديدن ئو طرف شط  . ئي رضا ميگف اومدن ماهي بگيرن .

- راس ميگي؟ كجا بودن؟ رفتي مسجد به  پاسدارا بگي  ؟

- ها گفتيم . شاكر هم با چند تا از بچه ها اومدن لب آب . اما اونا رفته بودن . راسي عاموخوب كاري كردي بچه هانه فرستادي رفتن بيرون. موكه هر كاري ميكنم ننه ام بره ، لج كرده ميگه نه همي جا دنيا ئومدم همي جا هم ميرم ئو دنيا. خو ....عامو .... مو برم كه كم كم هوا داره تاريك ميشه ، ننه ام تنهان . چيزي خواسي خبرم كو. خدافظ.

سعيد ، با گفتن اين حرف ، از جايش بلند شد و رفت . با رفتن سعيد ، بازهم او بود و تنهائي . از يك طرف خوشحال بود قبل از اينكه جاده هاي منتهي به آبادان بدست عراقيها بيافتد، دوست راننده‌اش مردانگي كرده بود زن و دوتا بچه اش را برده بود بيرون و خبر سالم رسيدنشان به اهواز را بچه هاي فاميل برايش آورده بودند ، از طرفي هم غصه دار كه عزيزانش را مدتي است نديده و از حالشانبي خبراست. بيادآورد چهرهء زن مهربانش را كه با دار و ندارش ساخته بود و دو كوچولوي زيبايش را كه تمام عشقش به زندگي بودند .يادش به لحظه اي افتاد كه دختركش چطور ضجه ميزد و به‌زور توانستند او را پدرش جدا كنند. لحظه جدائي سخت بود هر چي رفيقش التماس كرد تا همراهشان بروند قبول نكرد و آخرش گفت :

پدر بيامرز عمرمه تو ئي شهر بودم با خوشياش خوش بودم، حالا كه ئيطو شده تنهاش بزارم؟ نه ككا مو مَردم ! تا آخر خيانت نميكنم. شما هم بخدا سپردم يا علي.

با گفتن اين حرف در ماشين را بست و با چشمهائي كه به‌زور اشك رو توي قابشان نگه داشته بود دور شدن آنها راتماشاكرد . خوب كه دور شدند و كسي را هم مزاحم نديد بغضش تركيد و گلوله هاي اشك بود كه از چشمانش جوشيد و غمي به بزرگي تمام دنيا روي دلش بختك زد . انتخاب مشكل بود . روزهاي اول جنگ همه فكر ميكردند چند روزي بيشتر طول نمي كشد كه همه چيز مثل قبل شود اما يك هفته شد دو هفته و يك ماه ...الان هم كه چله آن افتاده بود . خدا ميدونه چند شهيد را از توي خانه هايشان بيرون كشيد . درد آور بچه كوچولوهائي بودند كه توي رختخواب براي هميشه بخواب رفتند. تا موقعي كه زن و بچه هاش بودند غصه هايش را دردل مي‌ريخت و وقتي كودكانش را نگاه ميكرد و تصور اينكه آنها هم مثل آن بچه ها ديگر زنده نمانند دنيا را پيش رويش تيره ميكرد بخاطر همين آنها بيرون فرستاد . آخر بجاي اينكه بتوانند كمكي كنند فقط دست و پا گير و باعث دلشوره هاي بيشتر او بودند .

عبورخمپاره‌اي كه امروز بر عكس هر روز خيلي كمتر شده بود اورا به خودش آورد . تازه متوجه شد كه داشته گريه ميكرده و صورت گرد آلودش با اشك ، گل‌آلود شده بود ؛ بلند شد تا آبي به صورتش بزند .هوا هم تاريك شده بود بسمت بشكه  آب رفت اما آب زيادي توي بشكه نمانده بود يك ماهي ميشد كه آب توي لوله ها قطع شده بود. بجز چند روزي كه گليسيرين صابون سازي خرمشهر ريخت توي آب . تو اين مدت ميرفت از شط آب مي آورد اما با اين پاي لنگ رفتن و برگشتن برايش عذاب سختي بود خصوصا كه عراقي ها دائم خمپاره و خمسه خمسه ميزدند و رفتن تا شط كه با خانه او مسافتي داشت . بچه هاي همسايه كمك بزرگي برايش بودند اما با رفتن خانواده به بيرون شهر و رفتن تعداي از جوانهاي محل به جنگ عراقيها ، آوردن آب از بهمنشير را خودش انجام ميداد . ماه كامل شده بود و هوا هم تاريك . بايد كمي صبر ميكرد تا ماه بالا بيايد بلكه بتواند راه را پيدا كند آخه تا لب شط بايد توي نخلستان راه ميرفت و آنجا هم نه اسفالت بود نه سنگ فرش تازه كلي سگ هار هم بودند كه از زور گرسنگي به آدمها حمله ميكردند. شاكر پسر همسايه شان كه توي سپاه بود برايش تعريف كرده بود كه سگها چطور افتاده بودند به جان اجساد شهدا . بخاطر همين بايد كمي صبر ميكرد تا روشنائي ماه مسير عبورش را روشن كند با اين فكر راه افتاد بسمت اتاقش . فانوس را گذاشته بود دم در . بخاطر همين زود آنرا پيدا كرد و با احتياط روشنش كرد . بايد مواظب مي‌بود تا نكند نورش به بيرون بيافتد . شنيده بود كه عراقيها هر جا روشن باشد را ميزنند  ؛ روشن شدن فانوس نوري ضعيف را بداخل اتاق محقرش ريخت. تعدادي قاب عكس و يك راديوي كوچك توي پنجره خودنمائي ميكرد با ديدن راديو بسمت آن رفت و روشنش كرد و پيچ آن را چرخاند . راديو نفت ملي كه مال پالايشگاه بود سرود پخش ميكرد راديو آبادان هم كه دو سه روز بعد از شروع جنگ خاموش شده بود. بخاطر همين موج را بازهم چرخاند دنبال جائي بود كه خبرهاي جنگ را پخش كند اما نا اميد شد . زياد نمي شد  راديو را روشن نگه داشت . باتري حكم كيميا را داشت . خدا پدر مشهدي جعفر را بيامرزد موقعي كه خانواده اش را بيرون ميبرد ، وسائلي را كه بدردش نميخورد به او داده بود كه توي آنها چند تا باتري قلمي هم بود ؛ اخبار بي بي سي هم هنوز شروع نشده بود و بايد منتظر ميماند. زيلو كهنه اي را برداشت برد بيرون كنار اتاق انداخت . هوا خنك شده بود متكايش را هم به همراه برد و روي زيلو دراز كشيد ياد اون شبها افتاد كه با بچه هايش براي شنيدن داستان شب راديو ، همين جا  دراز ميكشيدند و شب شان را با آن به پايان ميبردند ؛ دستش را گذاشت زير سرش و رو به آسمان كرد . ستاره ها ديگر تلالوقبل را نداشتند. آسمان آبادان مدتها بود كه آغشته به دود سياه رنگي شده بود كه از مخازن نفت پالايشگاه و تانك فارم متصاعد مي شد. كم كم چشمهايش سنگين شد و بخواب رفت . توي رويايش خواب فرزندان و زنش را ميديد كه شاد و خندان بودند او هم بدنبال آنها.

گرومپ ! صداي شديد انفجار، هراسان او را از خواب پراند . تكه هاي سنگ و آجر بود كه بداخل خانه او افتاد.

خمپاره ها برعكس بعدازظهر ، بشدت شروع به بارش كردند. بوي مشمئز كننده باروت شامه اش را آزار ميداد. انگار توي هوا را پر كرده بودند از گاز باروت . نگاهي به اطراف خودش انداخت حتما نور فانوس را ديده بودند . اما يادش افتاد كه فانوس را همان موقع كه بيرون آمد خاموش كرده بود بلند شد . سريع خودش را داخل سنگري كه كنده بود انداخت . چند تا تكه تنه نخل و يك مشت خاك بر روي آن سقف سنگرش را تشكيل ميداد. شدت شليك خمپاره و توپها از شبهاي قبل خيلي شديد تر شده بود . انگار عراقيها ديوانه شده بودند . نيم ساعتي طول كشيد تا شليك كم شد اما صداي انفجارها از داخل شهر به همان شدت ادامه داشت نگاهي به ساعتش انداخت از نيمه شب گذشته بود . از سنگر سركي به بيرون كشيد . انگار خطر فعلا رفع شده بود. داخل حيات خانه پر شده بود از تكه هاي چوب و آجر. بسمت در رفت و بيرون را نگاهي انداخت .كوچه خاكي  چند جايش در اثر اصابت گلوله توپ مثل صورت آبله‌گون سوراخ سوراخ شده بود. چند تا نخل از كمر قطع شده بودند و بر زمين افتاده بودند. يكي دوتا هم در حال سوختن ؛ نگران سعيد و مادر پيرش شد لنگان لنگان به سمت لب شط براه افتاد پدر سعيد سالها بود كه موقع صيد ماهي توي شط غرق شده بود و آنها از راه فروش خرماها و جاروهائي كه مادر سعيد از برگهاي همان نخلها كه تنها ثروتشان بود  مي بافت ارتزاق ميكردند .خانه گلي آنها نزديك شط بود و راهش هم ناهموار. بسختي خودش را به آنجا رساند هر چي صدا زد خبري نبود شايد رفته بودند شهر خانه عمويش  . اما چيزي به او نگفته بود . باخودگفت : «اگه ديدمش براش دارم! ميدونم چطوراز خجالتش در بيام!» ميخواست برگردد كه سر و صداي زيادي را از لب شط كه تقريبا ديگر فاصله اي با آن نداشت شنيد. صداي تعداد زيادي قايق موتوري بگوش ميرسيد . سابقه نداشت كه بعد از جنگ كسي با قايق موتوري بيايد آنجا. نور ماه اطراف را روشن كرده بود و مشكلي براي رفتن به سمت شط نداشت . كنجكاويش تحريك شده بود ببيند چه خبر شده كه اين همه صداي قايق مي‌آيد؟ آرام آرام بسمت شط رفت. نرسيده به آنجا افرادي را ديد كه داشتند به سمت او مي آمدند و لباس نظامي تنشان بود و بزبان عربي صحبت ميكردند اما لهجه اشان مثل هموطنان خودش نبود. سالها با بچه هاي عرب زبان همسايه بود و كم وبيش تفاوت زبان آنها را تشخيص ميداد . يكدفعه يادش به حرف سعيد افتاد كه عراقيها را بچه ها آن دست شط ديده بودند حسي به او خطر را گوشزد كرد سريع خودش را به پشت نخلي انداخت  سربازان كه با فاصله كمي از او رد شدند او را نديدند هيكل و لباسهايشان در نور ماه براحتي قابل تشخيص بود اصلا شباهتي به نيروهاي خودي كه ديده بود نداشتند؛ يا حسين ! اينها عراقي هستند! سر و صدا بازهم از لب شط ادامه داشت . كمي مسيرش را عوض كرد و به شط نزديك تر شد ؛ خدايا چي ميديد تعداد زيادي سرباز عراقي را ديد كه داشتند وسائل و تجهيزاتشان را مي گذاشتند توي ساحل و روي شط هم وسيله اي بزرگ را ديد كه چند تا قايق داشتند آن بسمت ايران ميكشيدند .ديگر جاي ايستادن نبود. عراقي ها داشتند زياد ميشدند و براي مهماني هم نيامده بودند. آمده بودند آبادان را بگيرند. فرد قد بلندي كه معلوم بود فرمانده آنان است با فرياد زدن به سر نيرو هايش آنها به سريع بودن و عجله امر ميكرد و دائم با بيسيم صحبت ميكرد و چند باري هم صداي بلند قهقهه آمد. حتما خوشحال و سر مست از اينكه ديگر آبادان هم مثل خرمشهر توي چنگشان است به خوشحالي افتاده است نه او نبايد بگذارد دشمن به نيتش برسد بايد خودش را هر جور شده برساند به مسجد. چند تا از بچه هاي مسجد اسلحه دارند . بايد زهرش را به دل اين نامردها بريزد. باخودش ميگفت : «اينجا آبادانه بچه هاش بميرن هم نميزارن بيافته دست دشمن » . بايد عجله كند اگر دير شود ديگه نميشود كاري كرد. توي آن نخلستان و زمين گل آلودش هر چقدر هم كه احتياط ميكرد فايده اي نداشت . چند باري با صورت بزمين خورد و صورتش گل آلود شد اما وقت تنگ بود از پشت سرش صداهائي را ميشنيد به اين فكر افتاد كه شايد او را ديده باشند. توي دلش شروع كرد با خدا حرف زدن دعاهاي زيادي بلد نبود اما از ملائي كه ايام محرم به حسينيه محلشان مي ا مد و صدايش از بلند گوي آنجا بگوشش رسيده بود فهميده بود كه صحبت با خدا سخت نيست . او زبان همه مخلوقاتش را ميفهمد. فقط بايد دلت با خدا باشد صاف و صادق ؛ مسيري كه هر روز برايش با وجود درد پا زياد نبود حالا شده بود فرسنگها راه . به هر شكلي بود خودش را رساند به خانه . سريع رفت بسمت دوچرخه 28 قديمي اش . آن را بيرون كشيد و شروع كرد به ركاب زدن ؛ لعنتي زود باش ! يالله ديگه راه برو ! حالا چه وقت لنگ زدن است ! كف دستهايش زخم شده بود و چشمهايش هم در اثر ورود خاك به آنها سوزش زيادي داشت اما وقت نداشت تا آنها را پاك كند بايد بال‌درمي‌آورد. حيف كه نميتوانست مثل پرنده ها بشود نفسش ديگه بند آمده بود اما بالاخره رسيد به مسجد . خوبي اش اين بود كه مسجد سر خيابان بود و سر راست پايش را روي زمين گذاشت و دوچرخه روي زمين ولو شد. با رها كردن دوچرخه بسمت در مسجد كه بسته بود رفت با شدت شروع كرد به كوبيدن به در و فرياد زدن. صداي چند نفري از داخل مسجد بلند شد كه او را مخاطب قرار دادند

ها كيه چي ميخواي چي شده

زود باشيد عراقيا يا لله در و باز كنيد

چي ميگي تو كي هستي عراقيا كجان ؟

بابا منم درياقلي سوراني اوراقچي چند تا كوچه پائينتر تونخلسون.

باز شدن در يعني اينكه او را شناخته بودند چهره سعيد از پشت در نمايان شد درياقلي كه با ديدن او خوشحال شده بود نقشه اي را كه براي او كشيده بود از ياد برد . تند تند و نفس زنان به او و بقيه قصه را تعريف كرد بچه هاي مسجد كه اول برايشان باور مشكل بود با اصرار او تحريك شدند تا بروند ببينند كه چه خبر است  همه بچه هاي مسجد پنج نفر بودند كه با برداشتن چند تا اسلحه سبك قصد رفتن به آنجا را داشتند كه رو كرد به آنها و گفت :

- «ميگم همي چن نفر ميخوايد بريد جنگ ؟ يه گله ريختن اونجا لااقل زنگي ، بيسيمي، بقيه خبر كنيد اونا خو ميكشنتون»

- ببين عامو ما نه تلفن داريم نه بيسيم. اگه راست راستي عراقيا اومده باشن اي دست بايد جلوشون ايستاد شايد بچه هاي سپاه بدادمون برسن . پس يا علي.

- سعيد راستي مگر تو ننه ات خونه تون نبود پس كجا رفته .؟

- ها راسي يادم رفته بود خودمم اولش رفتم خونه ننم با عاموم رفتن بيمارستان زن عموم تركش خورده اومد دنبالش مونم اومدم اينجا پيش بچه ها . خو ديگه برم تا بچه هايه گم نكردم .

با گفتن اين حرف بي معطلي به سمتي كه او آدرس داده بود رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نكردند و او همانطور آنها را نگاه ميكرد تا در تاريكي شب گم شدند ؛ مانده بود كه چكار كند با اين تعداد نفرات عراقي ها بازهم ميان جلو خدايا خودت كمكي كن تو اين فكر بود كه ديگر دلش طاقت نياورد دل را به دريا زد و حركت كرد .

- بايد بروم سپاه آبودان . هر جوري هست بايد بروم . نميشه . اگر نرسم  
آبادانه ميگيرن. ئي نامردا هم كه غيرت ندارن. ئي همه زن و دختر توي ئي شهره. يا خدا به اميد تو .

بسمت مركزشهر ركاب زنان براه افتاد . دوچرخه كهنه با لاستيكهائي درب و داغون و اين همه تركش و شيشه كه روي زمين ريخته بود. همش تو اين فكرها بود . تازه كم راهي نبود روز به اون روزيش رفتن ئي راه سخته حالا بايد توي اين اوضاع هم مواظب سگها باشد هم آدمها كه اشتباهي او را نزنند هم تير و تركشهائي كه از هر طرف داشت روي آبادان ميريخت ؛ دقايق بكندي ميگذشت انگار اين راه را پاياني نبود جائي و كسي را هم نميشناخت تا سر وقت آنها برود اميدش به اين بود كه برود سپاه آبادان شايد كسي از بچه ها حرفش را باور كند هر لحظه صداي صفير جگر آب كن گلوله توپ يا خمپاره اي خون را توي رگهايش منجمد ميكرد . با تمام توانش ركاب ميزد آنقدر تلاش داشت كه بدنش شده بود يك كوره آتش . آب دهانش مثل چسب شده بود اما فرصتي براي ايستادن نبود دوسه بار خمپاره چنان در نزديكي اش اصابت كرد كه مجبور شد در حال حركت و از روي زين دوچرخه خودش را بر روي زمين بياندازد و در اثر آن تمام دست و پايش زخمي  شده بود . دست و بالش رگه هائي از خون بر خود داشتند خوني كه بر آن دلمه بسته بود؛ رسيدن به فلكه مجسمه كه قبل از انقلاب مجسمه شاه روي آن بود و بعد از انقلاب هيچ اثري از آن نبود نويد بخش رسيدن او به سپاه آبادان بود . البته قبلا به آنجا باشگاه ايران ميگفتند كه باشگاهي تفريحي براي شركتي ها بود و بعد از انقلاب سپاه اونجا مستقر شد ؛ به سر پيچ سپاه كه رسيد نعره ايست اونو سر جايش ميخكوب كرد . نگهبان سپاه بود كه در فاصله اي نزديك به او دستور ايست داد و پرسيد:

كي هستي اسم شب؟

آشنام بخدا آشنام نزن اومدم خبر بدم عراقيا اومدن تو ذوالفقاري تو رو خدا عجله كنيد .

از چرخ بيا پائين ببينم چي ميگي .

نگهبان كه تنها نبود با احتياط به سمت او آمد و چراغ قوه اش را انداخت توي صورت او وخوب براندازش كرد انگار سر وضع او باعث شده بود تا فكر كند با ديوانه اي روبرو شده پرسيد:

- عامو عراقيا از آسمون اومدن يا از زير زمين ها بلند شو برو خونه تون برو بابا جان دير وقته .

دريا قلي كه ديد حاصل تلاشش داره فنا ميشه به التماس افتاد و گفت :

- بابا تو را جون مادرت برو فرماندهي كسي رو بگو بياد بقرآن تو ذوالفقاري اومدن داخل خودم با چشمام اونايه  ديدم. برو بگو اگه دروغ گفتم هر بلائي  خواستي به سرم در بيار. برو ارواح مرده هات برو.

نگهبان كه اصرار او را ديد با وجود شك و دو دلي اش به رفيقش گفت تا مواظب او باشد و چشم ازش برندارد آخه ستون پنجم دشمن توي شهر بودن وعراقيها همه جا را با هدايت آنها ميزدند. بايد احتياط ميكرد بعد از اينكه به دوستش سفارش كرد بطرف اتاق پاسدار شب رفت و ماوقع را تعريف كرد پاسداري كه آنجا بود بي پرسش به سمت بيرون سپاه دويد و وقتي به درياقلي رسيد او را مورد پرسش قرار داد :

-چي شده عراقيها كجان چطوري بودند تو كي هستي ؟

او هم تمام ماجرا را برايش توضيح داد و اينكه به بچه هاي مسجد الرسول خبر داده و آنها هم براي درگيري به آنجا رفته اند .

پاسدار كه قد بلند و لاغري داشت با سوالات ديگر ي مطمئن شد كه او دروغ نميگويد چون خودش مسئول عمليات سپاه بود و خبرهائي را روز قبل از جلو آمدن نيروهاي عراقي دريافت كرده بودند اما از كم و كيف نيروها و اينكه بخواهند به اين سرعت وارد عمل بشوند اطلاعي نداشتند تازه نيروئي كه بخواهد چند ده كيلومتر را پوشش بدهد نداشتند هر چي با مركز تماس ميگرفتند نه از نيرو خبري بود نه مهمات رئيس جمهور هم كه بني صدر بود اوائل جنگ آمد و زود فلنگ را بست و بجاي فرستادن نيرو و مهمات به ارتش دستور داده بود كه به سپاه مهمات ندهند اما خدا پدر فرمانده نيروهاي ارتش را بيامرزد كه زير بار اين دستور غلط نرفت ؛ سريع بداخل سپاه رفت و به نيروها اطلاع داد كه بسمت ذوالفقاري حركت كنند چند نفري را هم بسمت مساجد فرستاد تا از نيروهاي مساجد كمك بگيرند از يك طرف هم به بقيه نيروهاي نظامي توي آبادان با بيسيم و تلفن اطلاع داد و خودش هم به همراه نيروها عازم شد درياقلي كه آنها را عازم ميديد با يكي از ماشينها كه عازم آنجا بود همراه شد وقتي كه به آنجا رسيدند محشري به پا بود بچه هاي مسجد الرسول با رسيدن به عراقي ها با آنها درگير شده بودند اما تعداد آنها خيلي بيشتر بود و هر لحظه هم بيشتر اما رسيدن نيروهاي مدافع شهر كم كم ورق را برگرداند . نيروهاي عراقي كه تصور نميكردند اينطور مقاومت بشود دست به عقب نشيني توي نخلستان زدند. اگه موفق ميشدند از جاده خسرو آباد رد بشوند و برسند به اروند رود ديگه كسي جلودارشان نبود. درياقلي كه همراه نيروها به آنجا رسيد سريع از ماشين پائين آمد و ديد كه چطور بچه هاي جوان ونوجوان بي ترس و هراس به سمت عراقي ها ميروند بعضي هايشان حتي سلاحي نداشتند آنهائي هم كه داشتند مال عهد بوق بود: برنو و ام‌يك مفابل تير بار هيچ بود. فرياد يا حسين بود كه از هر طرف بگوش ميرسيد و جيغ عراقي ها  دلش نمي آمد. بيكار بشيند وقتي اون بچه ها را مي ديد از خودش خجالت كشيد . سريع به سمت خانه اش رفت و دسته كلنگي را كه براي دفع دزدان - كه گاه و گداري براي ناخنك زدن به وسائل اوراقي ماشينها مي آمدند - آماده كرده بود برداشت . ديگر جاي درنگ نبود .

  • دزد دزده . چه دزد وسائل، چه دزد وطن .

بايد ميرفت سر وقت اين نامردها . هنوز مسافتي را طي نكرد بود كه در خون خودش غلطيد بشدت بزمين خورد خون زيادي داشت از بدنش خارج ميشد سعي كرد با دستش جلوي خون ريزي را بگيرد اما ضعف بر او غلبه كرد و بي هوش بر زمين افتاد ديگر برايش قدرت تشخيصي باقي نمانده بود چشمانش بسته شد و گوشه اي آرام گرفت .

درد شديد توي شكمش او را بهوش آورد همهمه و سرو صداي زيادي اطراف خودش احساس ميكرد صداي بوق قطار را شنيد كلمات چندان واضح نبود اما از بلند گو بزبان فارسي حركت قطار از اهواز اعلام شد . يكهو يادش به شب قبل افتاد و نگران كه چه بسر آبادان آمده است . آنقدر دردش شديد بود كه نتوانست حتي گردنش را تكان بدهد. دوسايه اي بر سر خودش احساس كرد و صداي دو سه نفررا شنيد كه راجب او صحبت ميكردند . ظاهرا غير از او تعدادي ديگر را هم  براي اعزام با قطار به راه آهن آورده بودند توي صحبتهاي آنان متوجه شد عراقيها شكست خورده بودند و عقب نشيني كرده اند پشت بهمنشير ؛ انگار ميخواست بال در بياورد دوست داشت بلند شود و دور آنجا بدود و دست بزند اما ديگر نايي برايش باقي نمانده بود تا آنجا كه حتي قادر به باز كردن چشمهايش هم نبود . او را با تعداد ديگري از مجروحين بخاطر نبودن قطار مسافري به داخل واگني كه مخصوص حمل بار بود گذاشتند . مسئول اعزام مجروحين داشت بر سر انتقال آنها با رئيس قطار دعوا ميكرد اما او هم در پاسخ نبودن وسيله اي ديگر را دليل مي آورد ؛ با جابجائي دوباره بازهم درد بود كه سراش آمد و دوباره بيهوش شد.

از سرمائي كه صورتش را نوازش ميداد بهوش آمد بزحمت چشمانش را بزحمت باز كرد صداهاي ناله بود كه از اطراف خودش ميشنيد درد شديد وجود خودش را هم گرفته بود اما تواني براي ناليدن باقي نماند بود . باد سردي كه از لابلاي تخته هاي واگن باري بداخل نفوذ ميكرد حكايت از حركت قطار در منطقه سردسير را داشت يادش به زن و بچه هايش افتاد . اون شبهاي سرد زمستان كه دوربخاري نفت سوز كنار هم مي نشستند  و او برايشان قصه تعريف ميكرد بغض تلخي گلويش را فشرد ياد آنها برايش شيرينترين خاطرات بود صداي زيبايشان را بخاطر آورد مثل اينكه كسي داشت او را صدا ميزد ناگهان اطراف خودش را غرق نور ديد . وه كه چقدر ارام گرفته بود ديگر از درد خبري نبود چقدر اينجا قشنگ و زيبا شده كاش بچه ها هم بودند كاش ......

و چشمانش بسته شد .

با رسيدن قطار به ايستگاه راه آهن تهران سريع مجروحين را به بيمارستانها منتقل كردند به محض رسيدن به بيمارستان دكتر به بالاي سر او آمد و معاينه اش كرد و نگاهي به ا و انداخت سرش را تكان داد و ملحفه را تا روي سرش بالا كشيد و گفت :

تموم كرده . سردخانه .

چند روز جسدش در آنجا ماند تا عاقبت او را در قطعه 32 بهشت زهرا دفن كردند غريب و تنها .

او رفت . اما آبادان برجا ماند . سرافراز و پايدار . او داغ سقوط آبادان را به دل عراقيها گذاشت .

 
 

تقديم بروح آسماني شهيد درياقلي سوراني . او كه نه سردار بود و نه فاتح نظامي . نه چپ بود ، نه راست . نه سرباز بود نه پاسدار . نه مانيفست خوانده بود نه از جامعهء بي‌طبقه چيزي مي‌دانست. نه از امپرياليسم چيزي سرش مي‌شد نه از سوسياليسم . ولي آنموقع كه وطنش به او احتياج پيدا كرد تمام هستي خود را فداي آن نمود. شهري كه طنين اذان محمدي در آن برايش بهترين نغمات بود . شهري كه در آن براي او كمترين منافع مادي را بدنبال داشت و با تلاشي جانفرسا اما شرافتمندانه در آن مي‌زيست و رزقي اندك اما حلال مي جست . او عاشقي بود كه بي ادعا و بهانه ودرهنگام خطر ، هيچ حجتي را قابل قياس با نجات شهرش ندانست . يادش گرامي.

 

عليرضا بختياري

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت توسط علیرضا بختیاری |